حالت شب

تجربه سفر راهیان نور

تجربه سفر به راهیان نور

سلام…
داداش رضا هستم…
تقریبا دو روزی میشه که از سفر راهیان نور برگشتم…
انصافا خیلی خوش گذشت…
خیلی زیاد !
راستشو بخوای من اصلا نمیدونستم راهیان نور چیه…
فقط میدونستم یه جایی هستش که میبرن مناطق جنگی رو بهت نشون میدم…
تقریبا ۲۶ اسفند بود که زنگ زدم ستاد راهیان نور شهید برونسی و گفتم : خیلی دوست دارم بیام راهیان نور …
بعد بهم گفتن :
فرصت ثبت نام برای راهیان نور بهمن و اسفند هستش …
تو ۲۸ اسفند زنگ زدی …
پر شده…
شرمنده ایم…
من خیلی ناراحت شدم.
بعدش گفتم باشه …
همین که خواستم گوشیو قطع کنم گفت :
آقا رضا…اگه کسی کنسل کرد به شما زنگ میزنیم…منم یه امیدی ته دلم روشن شد و گفتم باشه…

همون روز غروبش بود که دقیقا سر اذان مغرب آقای عدنانی تماس گرفت و گفت : آقا رضا یکی کنسل کرده…
شما میای؟

منم کلی ذوق کردم و گفتم حتما میاااااام…

سریع ۲۴۵ تومن واریز کردم و کلی ذوق کردم که شهدا منو دعوت کردن تا عید پیششون باشم…(تو این سفر همه چی با کاروان هستش…مثل غذا و جا و…)

تقریبا یه سفر یه هفته ای هستش…اما واقعا اندازه ده سال برام درس داشت …
زندگی شهدا سرتاسر درس و تجربست…
خیلی خوب تربیت شده بودن…
دوست دارم شهدایی زندگی کنم..

حتی دوست دارم وقتی ازدواج کردم یه اتاقمو شهدایی درست کنم …یعنی عکس شهدا بزنم به دیوار و سنگر درست کنم 🙂

تازه ؟
تو راهیان نور کلی دوستای خوب پیدا کردم…
به خصوص یه پسری بود که خیلی فکرمو مشغول کرده…
به طرز عجیبی مهربون بود…
بچه رباط کریم بود…
نماز خوندنش رو دیدم….
عجیب بود…اکثر بچه هایی که تو راهیان نور بودن پاک و مومن و با ادب بودن…من که خیلی لذت بردم…
مدیر کاروانمون همیشه میگفت شمارو شهدا دعوت کرده…هیچکدوم از شما شانسی اینجا نیستید….


بچه ها…
از وقتی از راهیان نور اومدم خونه مدام دارم گریه میکنم…از وقتی رفتم راهیان نور و برگشتم کلا ری استارت شدم…
یه جوری ام…همش شهیدا جلو چشامن…
میبینمشون…
تو ذهنم تیر خوردنشونو میبینم…
همیشه به خودم میگم :

شهداء شرمنده ام…اگه جنگیدید برای من…و من قدر ندونستم…منو ببخشین.کمکم کنین درست زندگی کنم…و بتونم باعث افتخارتون بشم نه باعث سرافکندگیتون…دوست ندارم اون دنیا وقتی دیدمتون خجالت بکشم…

بچه ها…
کاروان راهیان نور مارو خیلی جاها بردن…مثل طلائیه…هویزه…خرمشهر…فکه…علقمه…شهدای غواص و …
ولی انصافا شلمچه خیلی خیلی خوب بود…
خیلی…
به خصوص نمازی که رو خاکا خوندیم خیلی خوب بود…و اون تایمی که واسه خودم دور میزدم و فکر میکردم…وقتی رفتم شلمچه به زبون خودم با شهدا حرف میزدم…(خیلی مهمه با شهدا به زبون خودت حرف بزنی…نه به زبان رسمی ! )
بعدش عهد بستم در جبهه فرهنگی فعال باشم و با تموم وجودم تلاش کنم تا خودم و بقیه دوستامو به خدا و پاکی و امام زمان دعوت کنم …بعدشم قول دادم پشت رهبری وایستم و با تموم وجودم از اسلام دفاع کنم …
بعدشم برای ازدواجم دعا کردم و از شهدا خواستم کمکم کنن تا رسالتمو توسعه بدم…

شلمچه خیلی برام عزیزه….
شلمچه وجب به وجبش آغشته به خون شهداست… یه مشت خاک تو پلاستیک ریختم و همیشه سر نمازم میارمش و بوسش میکنم…

واقعا بچه ها…
این همه آدم رفتن شهید شدن که ما قدر بدونیم و پیشرفت کنیم و به سمت جلو گام برداریم…
نه اینکه گناه کنیم و قدر ندونیم و کارایی کنیم که خودمونم میدونیم اشتباهه …
شهدا به تکلیف خودشون عمل کردن…حالا ما هم باید به تکلیفمون عمل کنیم….
سفر راهیان نور خیلی بیشتر از سفر اربعین برام درس داشت…
سفر راهیان نور خیلی برام ملموس تر بود…
سفر اربعین کربلا یه معرفت عمیقی میخواد که خب خیلی ها ندارن…ولی سفر راهیان نور چون ملموسه بهتر میتونی درک کنی‌‌..
توصیه میکنم اگه میخواید اربعین کربلا برید قبلش راهیان نور برید…
اینجوری درکتون بیشتره 🙂

 

خیلی شهید دادیم…خیلی…
میدونی همه شهیدا ازما چی میخوان ؟
من تحقیق کردم…
شهیدا از دختر ها حجاب میخوان و از پسرا هم اینو میخوان که پشت رهبری وایستن…

منم قول دادم پشت رهبری وایستم…میدونی چیه…این روزا حس میکنم دیگه بزرگ شدنم تموم شده …
بعد از این فقط سنم زیاد میشه…ته خودسازی اینه که به ولایت برسی…یعنی قبول کنی رهبر کشورمون نائب موقتی امام زمانه و گوش رهبر به دهان مبارک امام زمان وصله…منم میخوام به حرف شهدا گوش بدم…

بچه ها…انصافا به حرفام فکر کنید…ما اینهمه شهید ندادیم که بعدش با خیال راحت یه گوشه بشینیم و گناه کنیم…
یکم معرفت باشه متوجه میشی چی میگم…
از وقتی راهیان نور رفتم مدام چهره شهدا جلو چشامه..از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون… من خودم تصمیم گرفتم شهید بشم…
من الان ۲۶ سالمه…
به زودی میرم ۲۷ سال…
حس میکنم یکی از دلایلی که ازدواجمم به تاخیر افتاد بخاطر این بود که خدا میخواست رنگ شهادت بهم بده و کاری کنه با دختری ازدواج کنم که با شهادتم مشکلی نداشته باشه و مثل خودم عاشق شهادت باشه.
قوربون این خدا برم من…
واقعا این خدا عشقه …

واقعا ارزش این صبر رو داشت…
جدی میگم…

این روزا دختر شهدایی خیلی کم پیدا میشه…
اکثر دخترا تو بند ناف دنیا گیرن و به درد زندگی و ازدواج نمیخورن.چون هوای نفس دارن و زودرنج و عصبی ان و خودنمایی میکنن…ولی من فهمیدم با کی ازدواج کنم.

ببین ؟

با دختری ازدواج کن که با شهادتت مخالف نباشه…بعدا به حرفم میرسی…من چند تا پیرهن بیشتر جر دادم…

باور کن چند سال بعد به حرفم میرسی و میگی : رضا حق با تو بود…


بچه ها ؟
این مسیری که شما میرید رو من رفتم و طی کردم…
مطمئن باش خیر و صلاحتو میدونم که میگم…
یه داداش بدی داداش و آبجیشو نمیخواد…فکر کنم همتون تایید کنید که چقدر دلسوزتونم.من مسیر درست رو پیدا کردم…
از این مسیر میخوام به عاقبت به خیری برسم…یعنی مسیر شهادت…اصلا میدونی چیه ؟ میخوام همه چیم رنگ و بوی شهیدارو بگیره…
حتی تو انتخاب همسرم برام مهم بود طرف با شهادتم موافق باشه …
قراره وقتی خونه گرفتم یه اتاق رو اختصاص بدیم به شهیدا و تو اون اتاق کلی عکس شهیدارو بزنیم و چراغ سبز و سنگر درست کنیم و نمازامونو تو اون اتاق بخونیم.
به قران این مسیر مسیر حقه.
همه چیتونو شهدایی کنید تا عاقبت به خیر بشید….
من که دارم تخته گاز میرم…
امیدوارم جا نمونی ❤️

آدم عقب باشه جلو بزنه خیلی بهتر از اینه که جلو باشه عقب بمونه…

ان شاءالله قراره برای عقد و عروسی ابراهیم هادی رو دعوت کنم…نمیدونم میدونید یا نه…
اما اگه دعوت کنی میان…
من اینو از یه عالم اهل دل شنیدم.قسم خورد گفت میان…
منم میخوام شهید ابراهیم هادی رو دعوت کنم…


همین …
حرفام تموم شد…

دوستانی که راهیان نور رفتن نظر بذارن و بگن بزرگترین تجربه و درسی که از راهیان نور گرفتن چی بود و دوستانی که نرفتن نظر بذارن و از شهدا بخوان که سال بعد دعوتشون کنه…
چون راهیان نور دعوت شدنی هستش…یعنیشما نیستید که میرید…

شهدا میگن بیا و تو میری…

ممنون که خوندید…

شهید زنده : داداش رضا 🙂

ارسال نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

70 پاسخ
  1. Aref
    Aref می گوید

    سلام اتفاقا همین اسفند ۲۴ام ،با راهیان نور از طرف دانشگاه رفتم،منم یه مدته توی خلأ ام ،احساس درونم مرده،من هم یه روزی روانی وار عاشق خدا و امام حسین بودم همه ی احساسی که میگی رو تجربه کردم نه از الان بلکه از بچگی تا همین چند سال پیش، ولی الان شدم یه مرده متحرک،هیچ شورو احساسی ندارم شایدم بخاطر افسردگیم باشه،من رفتم شلمچه خیلی هم خوب بود ولی هیچ حس عمیقی درونم حرکت نمی کرد همش زود گذر بود،از شهید باقری عیدی گرفتم یه روبان.که وصل شده بود به خاکریزا اتفاقی رها شده بود و برش داشتم میدونم نوکرشونم،واقعا شرمندشونیم ،بهشون افتخار میکنم ولی نمیدونم چرا دیگه این حس ناب عشق خدا نمیاد سمتم ،گناهکار نبودم ،خطا نکردم و نمیکنم ولی این روزا دارم بد میشم حجابم دیگه داره عادی و عادی تر میشه،چادرم ول شده اعتقادم از بین رفته نمیدونم چیکار کنم من توی ۵سال گذشته مشکلات روحی زیاد داشتم پدر و مادرم خوبن ،مامانم عاشقمه مشکلی ندارم ولی پنج سال خونمون جهنم سده بود بخاطر عاشقی داداشم و افسردگیش و فشارهار مالی و عصبی بچگیمم یه سری مشکلات ولی نوعش فرق داشت اینوسط نامزدی کردم ک فکر کردم همه چیز بهتر شه ولی اون هم خائن از آب در اومد خرد شدم ،بعد از اون هم همش عذاب وجدان واسع رابطه ایکه نامزدها دارن داره میکشتم حالم از خودم بهم میخوره با اینکه محرم بودیم همه میگن نامزدت بوده و فلان ولی باز …
    لطفا راهنمایی …

    پاسخ
    • هبوط
      هبوط می گوید

      سلام عزیزم…همه آدمای این سایت وکانال مثل داداش نبودن که صفرباشندوازنوشروع کنن خیلی ازما بچه مذهبی هایی بودیم که نه ازدین چیزی فهمیدی م نه ازدین لذت بردیم واین بزرگترین ظلمی بود که به خودمون کردی وبقول حاج ٱقا پناهیان رنج الکی کشیدیم مذهبی واقعی درعین اونی که سختی داره ولی اززندگیش لذت میبرع..خواهر عزیزم من همین دیشب کلی ازخدا عذرخواهی کردم که چرااونقدی فضای خونمون بد نبود ولی خودم استفاده نکردم..آجی گلم باخدا رفیق شو ودین رویک راه سعادت بدون نه یک چیز اجباری وتحمیلی که ازش لذتی نبری…اینکه میگی رفتی شلمچه وحسی نداشتی اولا به خودت سخت نگیر دوم راهش اینه که قبلش یه خودسازی بکنی دلتوکمی ازگناه پاک کنی بعد بری وحالت حوب بشه…ازت میخام رفیق شهیدبگیری…

      پاسخ
  2. Masomeh28
    Masomeh28 می گوید

    سلام داداش الهی شکر که به آرزوت رسیدی وتونستی راهیان نوربری منم سال۹۴ رفتم یادمه توی دانشگاه بودم که برگردم خوندم یهودیدم روی دیواردانشگاه اعلامی ای بود براثبت نام راهیان نورنمیدونم چیشدلطف شهیدا بودکه تا این اعلامیه دیدم سریع رفتم ثبت نام کردم تا اینکه بعد چندروزاسمم درنیومد وخیلی ناراحت شدم وگریه ام گرفت که به مسئول ثبت نام خیلی اصرار کردم که میشه منم ببراگه کسی نرفت حتی مشکل هزینه اش نیست فقط میخام برم که گفتن باشه اسمت روجزو ذخیره ها مینویسم اگه کسی نیومد بهت زنگ میزنیم خب خوشحال شدم وامیدوارشدم که شهدا میطلبن تا اینکه روزبعدش بهم زنگ زدن وگفتن اسمت دراومده واماده شو وای نمیدونی چقدرخوشحال شدم باچه ذوقی چمدونم بستم رفتم وبا اینکه راه دور بود وخانواده زیادراضی نبودن ولی اصلا این سفربرام سختی نداشت مثل اب خوردن بوداین یه هفته که بود بهترین روزای عمرم بودیادش بخیرکانال کمیل وفکه بینظیر بودن معراج شهدا یه چیزدیگه بوداولین بارم بود کنار پیکر یه شهیدمینشستم خیلی گریه کردم یادمه روی پیکرش یادگاری نوشتم وشلمچه که دل من روغوغا کرد اصلا دل کندن ازش خیلی برامن سخت بودازدوستان میخام اگه قسمتتون نشده برید خیلی خیلی حال وهوای خوبی داره ازشهدامیخام کمک کنن وعاقبت بخیربشم واینکه دوباره دعوتم کنن اینبارباهمسرم بیام

    پاسخ
  3. زری
    زری می گوید

    سلام من تا حالا نرفتم ولی خیلی دوست دارم برم،چون خودم ابادان زندگی میکنم خیلی انکار اینجا از این ستادها نداریم برا راهیان نور یا فقط برا دانشجوها و دانش اموزانه واسه مردم عادی نیست،پرسیدم چن بار امسال ولی کسی چیزی نمیدونس،خدا کنه قسمتم بشه خیلی دوس دارم برم

    پاسخ
  4. فاطمه
    فاطمه می گوید

    سلام ب همه مدافع های دل
    منم امسال دعوت بودم
    اول ازهمه به کسایی ک نرفتن راهیان نور پیشنهادمیکنم ساله دیگه برن وکسایی هم که رفتن هم سال بعدباخودشون یه نفر ببرن مذهبی غیرمذهبی ام نداره هرکی
    واقعا این سفرعشقه فقط ازشون بخوایم که بتونیم نگهش داریم من خودم وقتی برمیگشم انگارازاسمون یای جایی که دنیای خاکی نبودبرمیگشتم هرچنددلم نمیخواست برگردم ولی ب خودم قبولوندم که بایدبیام وبجنگم همینجوری که نمیشه شهیدشد بایدخیلی تلاش کنم خییلی واینکه هدیه من ازشهدا کتاب پسرک فلافل فروش بود نمیتونم توصیفش کنم خودتون برین بخونیدیاعلی

    پاسخ
  5. سمیه
    سمیه می گوید

    سلام داداش رضا من تازه با شما آشنا شدم لطف خدا بود که من باسایت شماآشنا شدم.
    خدایا مچکرم ،خدایا دوستت دارم ،خدایا عاشقتم
    داداش رضا خدا پشت و پناهتون

    پاسخ
  6. نسیم
    نسیم می گوید

    سلام خدمت داداش رضا و دوستان عزیز
    ممنون داداش عکس گرفتین از جاهایی که رفتین و بیاد ما بودین
    راستش منم هنوز چنین توفیق زیبایی نصیبم نشده
    ان شاءالله شهدا همگیمونو دعوت کنن؛ و توی زندگیمون الگومون باشن

    پاسخ
  7. حیات🤞
    حیات🤞 می گوید

    سلام داداشی
    من راهیان نور جنوب نرفتم اما منطقه خودمون رو رفتم…
    منطقه قصرشیرین ،تنگه مرصاد و علی‌الخصوص بازی دراز…
    میدونی؟ من از چند سال پیش درگیر شهادت شدم اما درگیر شهدا نه…دل بستم به چندتا شهید گمنام ک رو بام شهرمون دفن شدن، اما از بقیه شهدا خیلی نمیدونستم…درحد همون کتاب آمادگی دفاعی…
    اونموقع رفتیم اما اونطوری که باید فکرامون بزرگ نشده بود…الان واقعنی دلم پرمیکشه واسه بازی دراز و از ته قلبم از داش ابرام میخوام که دعوتم کنه…
    داداش چند وقتیه حال دلم خوب نیس…
    احساس میکنم دارم از خدا دور میشم…
    یه سردرگمی مسخره رو دارم تجربه میکنم ک انگار واسم آشناس…
    به خود خدا دیگه تحمل دوری ندارم…
    دیگه تحمل لغزش ندارم…
    هرچی دارم از خود خدا دارم ،اما مث دیوونه ها انگار باخودم لج کردم دارم با دم شیر بازی میکنم…
    تا گردن فرو رفتم تو حفره‌م …
    هرچند خدارو هزاران مرتبه شکر پام نلغزیده و همونطور که با خودم قرار گذاشتم پاک وارد ۹۸شدم و میخوام تا آخر عمرم پاک باشم ،اما اینکه خودمو درگیر این خفره لعنتی، که خوندن رمان باشه کردم خیلی عذابم میده…
    اینقد به داش ابرام قول دادم و بهش عمل نکردم‌ازش خجالت میکشم…
    احساس میکنم از دستم ناراحته…
    سایتت واقعا کمکم کرد و میکنه خیلی زیاد…
    اینبارم میخوام اینجا این حرفو بزنم …
    میخوام قول بدم…
    به خودم…
    به داش ابرام…
    میخوام قسم بخورم به خونم که هنوز تو رگامه و نریخته…
    قسم بخورم بخون ابراهیم هادی ک ریخته رو خاکای کانال کمیل…
    بی برو برگشت میزنم از این قضایا…
    تموم تلاشمو میکنم ک زمانم حروم نشه…
    که آرامشمو با هیچی طاق نزنم…
    که هیچوقت فراموش نکنم حال زار الانمو…
    که تموم تلاشمو بکنم برای اون رسالتی که خدا تو دلم کاشته…
    همه اینا تو یه جمله خلاصه میشه
    👈قسم میخورم که عاقبت بخیر بشم…👉
    که تموم تلاشمو بکنم برای رسیدن به مقام والای شهادت…
    هرچند میدونم آقا امام حسین هیچوقت دست رد به سینه کسی که با زاری بهش رو آورده نمیزنه و حتما شهید میشم…
    اما این کسی ک تو این زمانه ،بازم کار داره واسه رسیدن به اون لیاقت…اما مث همیشه یقین دارم که میرسم بهش…
    رسالتی ک الان دنبالشم منو میرسونه به شهادت…
    منو میرسونه به یه عشق که حاضرم بخاطرش از تموم استراحتام بگذرم…
    از همه چی…
    اونم فقط برای رسیدن به خدا..
    خداجونم مرسی ک کمکم میکنی که تو این مسیر موفق بشم…
    مرسی که هستی
    مرسی که منو آدم آفریدی…
    خداجونم خیلی چاکریم…
    هوای مارو داشته باش…
    خدایا شکرت

    پاسخ
  8. فاطمه خانوم (:
    فاطمه خانوم (: می گوید

    سلام فرمانده خوبی؟داداش؟ مرســــی..
    حرفات عالیـــــن..من تا حالا یه بار رفتم راهیان نور.. خیلی خوش گذشت بهم..خیـــلــــــی.. یه چن تا شهدای گمنام اونجا بودن.. خیلی سر مزارشون گریه کردم… یادش بخیر..ان شاءالله بازم شهدا دعوتم کنن و برم… خیلی دوس دارم برم. خیلی….. ان شاءالله همه مونو دعوت کنن
    داداش؟؟ نمیدونی الان کجا بودم… سر مزار شهید محمد ابراهیم همت….
    خیـــلــــــی دعات کردم…. برای ازدواجت.. برای عاقبت بخیریت.. برای شهادتت… برای خوشبختیت.. برای همه چیت.. جات سبز.. عالی بود 🌷برای بچه های سایت و کانال هم دعا کردم…
    ان شاءالله عاقبت بخیری هممون… 🙏🏻🙏🏻♥️

    پاسخ
  9. شروع دوباره
    شروع دوباره می گوید

    لطفا انقدر زود پاک نکنین پیاماتونو من پشت فرمونم فقط ان میشم ک بیان بعد خاموش میکنم تا پاک نشده بخونم دوباره آن میشم

    پاسخ
  10. شروع دوباره
    شروع دوباره می گوید

    سلام داداش یه لینک بذار لطفا لطفا خیلی گیجم بتونم سوالامو راجع حرفات بپرسم حرفایه کانال سپاس
    نمیدونم چیه بهت وحی شده حال من چیه ک همچین چیزایی داری میگی یا همینطوری قسمتمه نمیدونم
    ولی فقط ب خدا میگم ای ک مرا خوانده ای راه نشانم بده😔

    پاسخ
    • شروع دوباره
      شروع دوباره می گوید

      سلام ممنون خیلی لطف کردین
      کاش انقدر از حجاب و مسائل پیرامونش میگین یکم راجع حد و حدود حجاب و درستی و غلطیش هم بگین ، تا چ حد قابل قبول همه بزرگان هست کلا راجع حجاب توضیحم بدین
      مرررسییی

      پاسخ
  11. گر نروم نيستم
    گر نروم نيستم می گوید

    سلام خدمت همه ی بزرگواران..بعد مدتها دلم خواست بیام اینجا و نظر بذارم..اما یه نظر بلند بالا..امیدوارم تجربه و خاطره م به درد شما هم بخوره..من دو سال از طرف دانشگاه رفتم راهیان..اولین سال خودم مسئول ثبت نام بودم اما به شدت گریز داشتم از اینکه برم راهیان، راحت بگم نمیخواستم جو زده بشم..چون بد یا خوب با همه عاطفی بودنم بسیار ذهن منطق پذیری دارم و تا عقلم چیزی رو نپذیره از درون نسبت بهش پذیرندگی ندارم..به اصرار زیاد دوستان اسم خودم رو نوشتم و هزینه رو دادم و راستش بیشتر به این دلیل که تو مسیر برگشت قرار بود ما رو ببرن قم و جمکران و من فقط و فقط به خاطر حضرت معصومه ثبت نام کردم و چون به شدت به پولی که ثبت نام کردم نیاز شد چند روز بعد به حضرت معصومه گفتم اگه واقعاً من رو طلبیدی حالیم کن که اسمم رو خط نزنم..همون شب خواب دیدم تو حرم حضرت معصومه م.. دو ردیف زائر دور حرم بودن و به اندازه یه نفر جا خالی بود زوار زیارت می کردن و دائم حرکت میکردن ولی تو اون نقطه خالی ایست نمیکردن و همچنان خالی بود تو خواب برام عجیب بود که زائری که پشت ردیف اول دستش رو دراز کرده سمت ضریح چرا اون فضای خالی یکنفره رو نمیبینه و نمیره اونجا بعد نمیدونم چه جوری اما دریافتم این بود که اون فضای خالی برای منه به همین خاطره که اون فضای خالی رو نمیبینه تو خواب به محض دریافت این پیام درونی با گریه جلو رفتم و به ضریح چسبیدم و های های گریه کردم..صبح بیدار شدم خوابم برام عجیب بود متأسفانه مثل همیشه گفتم از بس بهش فکر کردم اینجور خواب دیدم..اسمم رو خط زدم و پولم رو برداشتم..وقت اعزام فردا صبحش بود ساعت هشت..غروب بود و من هم مثل بقیه مشغول جمع و جور کردن بسته های فرهنگی تو دانشگاه بودیم برای اردو، که فرمانده بسیجمون که نمیدونم چه جوری مطلع شد گفت خانم فلانی شنیدم اسم خودتون رو خط زدید منم برای اینکه یه جوابی بدم که هم قانعش کنه و هم کشش نده گفتم شرایط جور نشد قسمت نبود، نه گذاشت و نه برداشت خیلی جدی گفت قسمت چیه همت نبود..این آقا گفت و رفت اما فکر من درگیر شد یکی دو ساعت بعد تماس گرفتم با ایشون جواب ندادن میدونستم سرشون شلوغه پیام دادم:تو اتوبوس جا خالی نیست؟ جواب دادن برای کی میخواین؟ گفتم خودم..دیگه جواب ندادن.. من تا خود صبح آگاهانه خوابیدم چون فکر میکردم دوستم که همسر فرمانده مون بود شاید بهم زنگ بزنه اما اذان صبح هم زده شده و نماز و.. هیچ خبری نشد..سر جام دراز کشیدم و گفتم خب تموم،من موندنی شدم..یا حضرت معصومه خودت منو نخواستی..به چند دقیقه نکشید دوستم زنگ زد گفت همین الان یکی از دوستان همسرش زنگ زد بهش گفته نمیاد که فوراً زنگ زدیم به تو..خلاصه ما هم رفتنی شدیم..من برای اون سفر هیچ مسئولیتی قبول نکردم میخواستم برای خودم و تو عالم خودم باشم..شب اول بود ما رو بردن یه حسینیه..به قولی سعی کرده بودن فضا رو معنوی کنن..تا یه زمانی همه مون نشستیم اما مراسم طولانی شد و بچه ها خسته بودن و مطمئناً اینجوری برای گشت و گذار فردا کم می آوردن مسئول ما خواست که همه بلند شیم من و یکی از دوستانم خودمون رو بین بچه های شهرهای دیگه جا زدیم و نشستیم..شاید باورکردنی نباشه نمیدونم رو چه حسابی کم کم فضا از یه جایی به بعد عوض شد..اصلاً هیشکی خودش نبود…تعداد بچه ها خیلی کم شده بود و هرچقدر کمتر میشدیم حالمون بیشتر عوض میشد..ناگفته نمونه من کلاً به اینجور فضاها گارد داشتم و دارم..گریز دارم از اینکه تحت تاثیر جایی یا شرایطی عواطفم بخواد غلیان کنه..ولی اون شب اونقدر فضا و احوالات بچه ها عجیب بود که نظیرش رو ندیده بودم، با همه ی زیر سوال رفتن خودم پیش خودم منم درگیر اون فضا شدم..خلاصه اون شب تموم شد..ما رو تو مسیر برگشت از راهیان بردند قم و حرم حضرت معصومه..عینا و مو به مو جزئیات خوابم تعبیر شد..به محض دیدن دو ردیف زایر و فضای خالی که پر نمی شد یاد خوابم افتادم و تا رسیدن به فضای خالی به پهنای صورت اشک میریختم..سال بعد باز همراه دانشگاه رفتم راهیان و باز همون حسینیه..نمیدونم این معموله یا نه اما باز همون سخنران بود یهو وسط حرفاش گفت کیا سال قبل تو فلان تاریخ اینجا بودن..کمتر از ده نفر مون دستامون بالا رفت بعد گفت یه بنده خدایی که اون سخنران قبولش داشت اون شب خواب دیده یه گروه از شهدا اومدن تو اون مجلس و موقع خروجشون به همه ی حاضرین گل قرمز میدادن..خدا شاهده من با همه گاردی که نسبت به اینجور فضاها دارم شهادت میدم اون شب عجیب بود..شنیدید میگن چشمه باید از درون جوشش داشته باشه من اون شب جوشش درونی اون احوالات رو تو اون بچه ها دیدم..به خدای احد و واحد اگه ذره ای بخوام شکسته نفسی بکنم یا خودم رو بخوام دست کم بگیرم یا بخوام نقش بازی کنم اما منم اوضاعم ناجوره مثل (شروع دوباره) برای منم دعا کنید که آدم بشم..شهادت پیشکشم..یه چیز دیگه هم هست به نظرم دعوتنامه رو شهدا برای همه میفرستن اما هرکی تو بهترین زمان ممکنش لبیک میگه..پس اونی که نرفته خودش رو دست کم نگیره..به نظرم عطشِ بیشتر سیراب شدن رو لذت بخش تر میکنه..ملتمس دعام

    پاسخ
  12. امین
    امین می گوید

    سلام ..من ۱۷ سالمه و تابه حال نرفتم راهیان نور…تلاشم کردک که برم ولی نشد….منم به دوست شهیدم نامه میدم که دعوتم کنه برم. چون منم میخوام مثله دوستم بشم عاقبت به خیر…شما هم برام دعا کنید..با تشکر

    پاسخ
  13. عاشق خدا
    عاشق خدا می گوید

    سلام با صفا
    ممنونم
    خیلی وقته قصد کردم برم اما رفتنی نیست طلبیدنیه
    خیلی دلم اونجاست
    هنوز ازدواج نکردم
    اما خیلی وقته معیارهای انتخاب همسرم شده خدایی و ولایی و شهدایی
    امید دارم حرکت کنم
    خیلی حس زیباییه اونجا نرفته میدونم چه طوریه
    کلا دلم زیاد توی دنیا نیست یه جای دیگه هستم
    گاهی میام به دنیا اما باز دلم میره جای دیگه
    باید یه جنگ تمام عیار رو شروع کنم
    ممنونم از بودنت و انتقال تجربیاتت
    خدایا شکرت

    پاسخ
  14. افسر جوان جنگ نرم
    افسر جوان جنگ نرم می گوید

    یه سوال خیلی مهم برام پیش اومده درباره شهادت
    الان ایت الله بهجت شهید محسوب میشن؟یا امام خمینی شهید محسوب میشن؟مادر شهدا شهید محسوب میشن؟
    واقعا خیلی برام جای سواله
    علما خیلی ها از دنیا میرن ولی مرگشون عادیه در حالیکه میگن ایت الله بهجت با امام زمان در تماس بودن و چشم برزخی داشتن چطور ممکنه ادم با اون همه تقرب به خدا شهید نشه ؟
    الان شهادت یعنی حتما ادم بره جبعه زیر توپ و تانک و گلوله. زخمی بشه و بمیره تا شهید محسوب بشه؟
    پس چرا به ما گفتن از بچگی که اگه کسی در راه رفتن به محل تحصیل باشه و تصادف کنه بمیره شهید شده یا موارد دیگه ؟؟؟؟
    چون اگه فقط به جبهه باشه پس دخترا هرگز شهید نمیشن چون اجازه نمیدن دختر بره جبهه
    خیلی فکرم درگیره این موضوعه اگه کسی میدونه بهم بگه لطفا 😢
    چون خودمم دخترم میخوام بدونم چجوری مکنه به شهادت برسم

    پاسخ
    • سوگلی بابا
      سوگلی بابا می گوید

      این نظر شخصیمه…ببین اونایی که رفتن جبهه جهاد اصغر کردن و شهید شدن…اما خیلی از جوونای الان دارن با نفسشون میجنگن که جهاد اکبر…من ف‌کر میکنم ماهام شهید حساب میشیم حتی اگه به جبهه نریم…جهاد ما جهاد اکبره و دشمن ما شیطان

      پاسخ
    • کوثر بانو
      کوثر بانو می گوید

      سلام …راستش منم زیاد به این قضیه شهادت فکر کردم…بنظرم شهادت هدف نیست واسطه ووسیله ست برای رسیدن به خدا…وقتی ائمه حرفی میزنن حجته پس وقتی میگن جهاد زن همسرداریه ویا کسی که در راه طلب علم کشته بشه شهیده پس یعنی واقعا همینطوره چون ائمه حرفشون حجته وخدا اونا رو شهید حساب میکنه …این تحلیل منه البته والزاما فتوا نیست شاید بقیه نظر دیگه ای داشته باشن…ول اینو مطمئنم بشششدت که اگه کسی واقعاتمنای شهادت داشته باشه ولی جنگی چیزی نباشه که بره شهید بشه وخدا ظرفیت شهادت رو در اون ببین یعنی بدونه این اگه جنگ شد سرگرم جمع کردن غنایم یا فرار نمیشه بنظرم حتما خدا اون اجر ودرجه رو بهش میده..
      کماکان معتقدم شهادت یه واسطه است نه هدف

      پاسخ
    • مهربون خدا
      مهربون خدا می گوید

      سلام
      «قلم العلما افضل من دماء الشّهداء»
      یه حدیثی تو این مایه ها هست…
      نمیدونم قلمه یا چیزه دیگه … اما معنیش رو اطمینان دارم اونم اینکه :
      علم و تلاش علمی علما بالاتر از خون ریخته شده شهداست.
      پس اینطور نیست که عالمی مثل آیت الله بهجت پایین تر از شهدا باشه
      چون عمرش رو هم برای علم و هم بالاتر از اون در راه جهاد اکبر “تزکیه نفس” گذاشتند.

      پاسخ
  15. مدافع چادرم
    مدافع چادرم می گوید

    بسم رب الشهدا
    خدا قوت
    سلام . من ۱۸ سالمه که پارسال رفتم راهیان نور و نور خدایی از جنس شهدا گرفتم. نشستم یا خودم یکی دوتا کردم و راه خودم رو انتخاب کردم. من از لاک جیق تا خدا بودم که خودم رو تو شلمچه پیدا کردم.
    العان هم دارم خودسازی به سبک شهدا میکنم.🙏

    پاسخ
  16. mojahed
    mojahed می گوید

    سلام داداش،یکی ازآرزوهام اینکه برم راهیان.تا الان سه بار خواستم برم که مشکل پیش اومدوکنسل شد،پارسال حتی ثبت نامم کردم قرارشدفرداش برم که کنسل شد…هم ناراحتم هم خوشحال،البته خوشحالیم بیشتره چون امید دارم و میدونم یه روزی میرم رفقادعوتم میکنن و وعده خدا حقه بنظرم امسال میرم
    شما هم واسم دعا کنید….
    خیلی به دعاتون،نیاز دارم….
    یا حسن مدد

    پاسخ
  17. مادر
    مادر می گوید

    سلام داداش مهربون و عزیزم. من یه مادر هستم همیشه هم تو سایت شما هستم هم تو کانال شما.و سلام عرض میکنم خدمت همه ی بچه های سایت ….داداش جون .من اون شب که شما رفته بودین راهیان نورخواب عجیبی دیدم دیدم جمعیت زیادی تجمع کرده بودن داشتن میدویدن دنبال یه کسی که تو ماشین بود میرفتن با شتاب … عده ای از مادران دنبال شما میدویدن اشک میریختن .منم از لابه لای جمعیت به زور اومدم جلو دیدم شما هستین خیلی منقلب شدم با گریه و فریاد شمارو صدا زدم . هی می گفتم داداش رضا تورو خدا وایساااا .شما یه لحظه صدای گریه من رو که شنیدی وایسادی اومدم نزدیک شما انقپراشگ میریختن که فقط خدا می دونه . با اون اشک و ناله به شما گفتم داداش رضا تو واقعا لیاقت شهادت رو داری .😥 بعد دوباره با گریه به شما گفتم داداش رضا تورو خدا مواظب خودت باش شما دشمن زیاد داری😥 همون موقع که داشتم با گریه باهاتون حرف میزنم از خواب پریدم دیدم دارم گریه میکنم😭😭😭😭😭 داداش عزیزم الان که دارم اون خواب رو مینویسم اشک میریزم .خواب عجیبی بود داداش .شما با جمعیتی که دورت رو گرفته بودن آنقدر مهربون برخورد میکردی همه شونو با مهربونی پاسخ میدادیو خیلیییی نورانی بودی.من من آرزو داشتم شمارو یه رو از نزدیک ببینم که تو خواب دیدمتون اونم با اون شکوه و عزمت .میخوام بگم داداش عزیزم این رسالتی که شما درپیش گرفتی و این همه جوونارو هدایت میکنی اجرش کمتراز شهادت نیست .داداش جونم ای کاش شما پسرمن بودی😥 از اون شب تا الان دارم یکسره برات دعا میکنم اونطور که من شما تو خواب دیدم زبانم قاصره که چطوری بگم .همینقدر بگم که چهره ی نورانی شهدارو داشتی واقعااا . داداش تورو خدا برامن روسیاه دعا کن شهادت نصیب منم بشه 😥😥 ..و خیلی آرزو دارم راهیان نور برم برام دعا کن. داداش جونم امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی🙏🙏🙏 ببخشید حرفام طولانی شد…….( یاصاحب الزمان ادرکنی.)

    پاسخ
  18. پر کاهی تقدیم ب آستان قدس الهی
    پر کاهی تقدیم ب آستان قدس الهی می گوید

    سلام .
    اخر تیپیولوژی شهدا بودن پس هرچی دوست دارین تیپ بزنید
    اخر بکوب بکوب تو جبهه بود ( خمپاره ، توپو تانک و هر چی ک ب نظرت میرسه)
    پس هر آهنگی ک میخوای گوش بکن ولی بکوب بکوب جبهه یادش باشه

    پاسخ
  19. همنشین تو از تو به باید
    همنشین تو از تو به باید می گوید

    یه چیز دیگه هم که بود اینه که اونجا تو خوابگاه ساعت۲۳ هم که می خواستیم از سرویس بهداشتی استفاده کنیم باید با حجاب و چادر میرفتیم، خادما همه رو موقع خروج نگا می کردن .کلا حجاب داشتیم اونجا.
    بعد که اومدم خونه نمیتونستم درش بیارم، تو اون چند روز عادت کرده بودم بهش.
    تا یکی دو روز بعدش هرکی میومد خونه چادر میزدم.
    بعدش گذاشتمش کنار ولی خداروشکر یه مدت بعدش تحولی اتفاق افتاد و با عشق پوشیدمش نه فقط با عادت.

    پاسخ
  20. یازهرا "س"
    یازهرا "س" می گوید

    سلام وقت همگی به خیر

    من هم پارسال ۲ تا ۵ فروردین راهیان نور رفتم

    البته من یکساله و نیمه پیش
    شهدا اومدن سراغم 😐
    بعد از یکسال و نیم که افسرده بودم
    خیلی اتفاقی☺
    وارده یه گروه شهدا شدم

    و بعدش عاشقه شهدا و رهبر شدم

    قبلش فقط قبول داشتم که آدم های خیلی خوبی بودن
    و رهبر هم فقط حس میکردم خوبه
    ولی علاقه ای نداشتم
    بعد از این یکسال و نیم بعدش رفتم راهیان

    خیلی عالی بود

    تمام ِ مدت میزبانی شهدا رو حسّ کردم

    من که یه سفره ۵ ساعته نمیتونستم برم

    براحتی ۱۴ ساعت رفتم
    وحتی تو ماشین هم نخوابیدم ☺

    من که تا ۹ صبح همیشه خواب بودم
    سحر خیز بودن اونجا اذیتم نکرد

    اونجا هرجا فکر میکردم وای دیر رسیدم
    یا فلان اتفاق افتاد درست میشد

    هرجایی که میرفتیم حس و عطرو بویِ خودش رو داشت

    کانال کمیل آرامش خاصی داشت
    انگار حضور ملائکه رو حس میکردی

    شلمچه یه جور بود
    انگار خاکش زنده بود و ضَرَبان داشت (نبض)

    طلاییه یه جور و حس

    فکه یه جور

    شهدای غواص یه جور

    در کل عالی بود

    ولی خب بعدش که برگشتم
    نمیدونم چرا

    تا خوده امسال خیلی سختی
    کشیدم خیلی😐

    از همون موقع که برگشتم خواهرم باهام دعوای شدید راه انداخت و تلخش کرد
    و تا خوده امسال در کل سختی کشیدم😐

    و همش منتظر بودم شهدا کمکم کنن

    و لااقل چیزی ببینم برکتی چیزی
    ولی ندیدم

    همش میگفتم چرا علت چی بود

    شاید هم من حس نکردم ….

    ولی در کل
    برای تمام ِ لحظات زندگیم خدارو شکر میکنم

    حتی لحظاتی که بهم سخت گذشت

    خدایا شکرت و
    ممنون بینهایت ☺☺

    پاسخ
  21. Mahdiye. S
    Mahdiye. S می گوید

    سلام.
    من دوم دبیرستان دانش آموزی رفتم. راستش بیشتر خوش گذروندیم، یادمه مرتضی پاشایی تازه فوت کرده بود، ما هم یه مدرسه ای بودیم که خیلی بهمون نمیتونستن گیر بدن، با اسپیکر آهنگاشو میذاشتیم و… کلا خوش بودیم. این بنده خدا اعزام مبلغ هم میومد ما رو هدایت کنه که بیچاره دست از پا دراز تر برمی‌گشت. سهجا روم خیلی تاثیر گذار بود، یکی معراج شهدا که یه فیلمی رو گذاشتن از مادر شهیدی که بچش هنوز برنگشته بود، بین پیکر های تازه پیدا شده می‌گشت و به عربی صداش میزد و گریه میکرد. خیلی حالمو دگرگون کرد. هویزه هم دردآور بود، اینکه هرجایی قدم میذاشتم یه عالم شهید بود. سختی های اروند، گرما، گل،… به من این درس قدردانی از شهدا رو داد. اینکه ارزش فداکاری هاشونو بدونم. به نسبت سنم همین درسو گرفتم.
    اما الان خیلی تغییر کردم. درکم هم بیشتر شده. میخوام با شرایط الانم یه بار برم منطقه. دوس دارم کانال کمیل رو هم ببینم. امسال شهدا خیلی سرم منت گذاشتن. شروع سالم با شهدا بود… ممنونم ازشون.
    داداش ابراهیم! میشه لطفا هروقت صلاح دیدین منم دعوت کنین؟! متشکرم.

    پاسخ
  22. مهدیه
    مهدیه می گوید

    سلام
    منم سال دوم دبیرستان رفتم راهیان نور
    خیلی خوب بود
    تقریبا میتونم بگم من با دعوت شهدا رفتم…
    جوری ک حتی فکرشم نمیکردم
    از ی کلاس ۲۰ نفری ک قرار بود ۷ نفرشون برن و از قبل تعیین شده بودن
    و اسم من جزوشون نبود
    اونروز ک فهمیدم اسم من نیس گریم گرفت اومدم خونه نشستم با شهدا ی دل سیر حرف زدم
    تهشم گله کردم . گفتم دلتون میاد دست رد به سینه منی ک اینهمه بهتون ارادت دارم بزنین؟
    فرداش ک رفتم مدرسه معلممون گفت یکی نمیتونه بیاد و گفت قراره یکی دیگه بره .گفت سوال میپرسم هر کی جواب داد میره و هیچکی از این بیست نفر نتونست جواب بده تا من جواب دادم…و خیلی اتفاقی رفتم…
    این سفر باعث شد من حداقل نمازخون شم…
    خیلی خوب بود اون سفر برام
    یکی از برکاتشم همین نماز بود واسم . خداروشکر ک نماز خون شدم اونم تو خونواده ای ک هیچکی نماز نمیخونه…

    پاسخ
  23. یا زهرا "س"
    یا زهرا "س" می گوید

    سلام
    و وقت به خیر به همگی

    بنده هم پارسال ۲ تا ۵ بهمن رفتم راهیان نور

    البته شهدا خیلی قبل ترش اومدن
    سراغه من

    تقریبا یکماهو نیم قبلش

    سره یه جریان یکسال افسرده بودم

    خیلی اتفاقی با یه گروه شهدا اشنا شدم

    اولش با شهید ابراهیم هادی

    واقعا خودشون اومدن

    بعدش تو گروه شهدا بودم

    از اونجا بود که عاشق شهدا شدم
    عاشق رهبر

    البته قبلش هم باهاشون بد نبودم
    ولی علاقه هم نداشتم

    فقط قبول داشتم آدم های خیلی خوبی بودن
    و همینطور رهبر همیشه
    حس میکردم خوبه
    ولی علاقه ای نداشتم

    خداروشکر یکسال و نیم بعدش رفتم راهیان

    من که یه سفره ۵ ساعته نمیتونم برم

    براحتی ۱۴ ساعت رفتم

    حتی تو ماشین هم نخوابیدم☺

    رفت و برگشت با وجوده طولانی بودن اصلا اذیت نشدم
    من که حداقل تا ۹ صبح میخوابیدم
    از سحر خیز بیدار شدن اذیت نشدم

    تو کلِ زمانی که اونجا بودیم

    میزبان بودنه شهدا و کمک هاشون رو حس کردم

    یه جا که دیر میرسیدم

    مثلا میگفتم آخ فلان چیز بهم نرسید
    یا الان چکار کنم

    بعد همونموقع یه خانم میگفت
    این اضافه ست کی میخواد

    تمام مسیر شهدا کمکم کردن

    من که اهل مسافرت نبودم تو کل مسیر کمک شدم

    و هرجا که میرفتیم حّس ش با مکانه دیگه فرق داشت

    مثلا کانال کمیل یه حسی داشت

    انگار اونجا بوی ملائک میداد

    شلمچه یه حسّی

    حس میکردی خاکِ زیر پات ضرَبان داره و زنده س

    طلایییه یه حس

    فکه یه حس

    فکه از پیاده رویش فک کردم پام فلج شد ☺

    ولی ۰ن بار استراحت کردم دوباره راه افتادم

    شاید چون کفشم نامناسب بود (کفش راحت نبرده بودم☺)

    ولی عالی بود عالی

    ولی خب همیشه برام یه سواله

    بعدش که برگشتیم چیزه خاصی ندیدم

    زندگیم عوض نشد

    تو این یکسال خیلی سختی کشیدم
    خیلی

    همش میگم چرا بعدش اینطور شد 😐

    و برام سواله
    امسال هم خیلی علاقه نداشتم

    ولی خب در کل عاشقه شهدام

    ولی خب بعدش خیلی ضربه ها خوردم

    نمیدونم از کجا و چرا ….

    از همون موقع برگشتم خواهرم بدترین دعوا
    رو باهام راه انداخت

    کلا تلخش کرد و بعدش هم
    مشکلاته دیگه تا خوده امسال 😐

    ولی خدارو شکر بابته تمامِ لحظات زندگیم

    پاسخ
    • کوثر بانو
      کوثر بانو می گوید

      سلام…بنظرم اینارو نمیشه ربط داد به اون سفر حداقل من اینطوری فکر میکنم که این القائات شیطونه تا مایوستون کنه….(البته اینا نظر منه ها شاید حکمتی پشت این اتفاقاته)

      پاسخ
  24. همنشین تو از تو به باید
    همنشین تو از تو به باید می گوید

    یکی از چیزایی که خیلی لذت بردم این بود صب زود بیدارمون میکردن. وای حال و هوای صبح عاالی بود. بعد دقیقا سر ساعت ۶ به صف وایساده بودیم که بشینیم تو اتوبوس.
    چادری شدنم، عشق به شهادت، عشق به ولایت و در نتیجه ی همه ی این ها عشق به حرکت و رشد به وسیله ی آگاهی و مطالعه به وجود اومد تو زندگیم.
    مهر۹۵ رفتم. هنوز که هنوزه یادم نمیره.

    پاسخ
  25. بامبو🌱
    بامبو🌱 می گوید

    بزرگترین درسی که گرفتم این بود که ته این دنیا هیچی نیست…جز در مسیر شهادت بریم باختیم*

    ازبعد راهیان نور وقتی یهو تلویزیون فیلم شهدارو نشون میده بغض میکنم میرم اون اتاق بابام اشکامو نبینه…
    آره یبار که بری قطعا عاشق برمیگردی…😉

    پاسخ
    • الهی وربّی مَن لی غَیرُک
      الهی وربّی مَن لی غَیرُک می گوید

      سلام عزیرم….
      دلم خواست چندجمله بنویسم…
      درست یه جاهایی گناه هامون مشترک نیست ودز گناه بعصیا بالاتره….اما اینو بدون،همه کسایی که اینجاییم بنحوی دچار لغزشایی شدیم…اما اینجا جمع شدیم که باامید روبه جلو بریم واگه خوردیم زمین ب کمک خدابلندشیم،وبه هم کمک کنیم….آبجی عزیزم،اینوازتجربه خودم میگم،من وقتی گناه میکردم احساس گناهه بیشتر ازهرچیزی آزارم میداد وباعث ب تاخیرافتادن توبه وبرگشتم میشد….وواقعا احساس بد خییییییییییییییییییلی تاثیرگذاره توی موندن،احساس گناه…پیشنهاد میکنم احساستو خوب کن،وسعی کن حتما که ازاحساس گناهه فاصله بگیری تا بتونی مسیر بیای……روش فک کن….فعلا سعی کن به کارای گذشته ت خییییییلی کم فک کنی…تااحساس خوب رو بدست بیاری….التماس دعا
      یاابالفضل……

      پاسخ
  26. زهرا خانوم(مهر74، معلم جوان )
    زهرا خانوم(مهر74، معلم جوان ) می گوید

    سلام عزیزان ☺
    من یه بار دوم دبیرستان رفتم…یه بارم سال۹۴ دانشجویی…خیلی خیلی خیلی خوش گذشت…دوست دارم دفعه بعد اگه خدا بخواد با همسرم برم …یعنی ازدواجه جور شه😉 راهیان نور منو عاشق شهادت کرد…البته قبلشم تو اون حال و هوا بودم اما نه به اون شدت😊 و اینکه دوست دارم همسر من عاشق شهادت باشه😍گرچه من بسیار بسیار آدم احساساتی هستم اما اعتقاد دارم همسرم اگه شهید بشه نمیمیره و زندس و من میتونم باهاش حرف بزنم و جواب بگیرم البته شهادت دوتایی بهتره اما خب …! سکوت دخترانه😕من از شهدا میخوام برای عاقبت به خیری ما دعا کنن

    پاسخ
  27. ناشناس
    ناشناس می گوید

    سلام نمیدونم ب سوالم جواب میدین یا ن ولی من ی دانشجوعه سال اولم ب مدت دوماه کانلن لاییک شدم دوس پسر داشتم ی کارایی هم کردیم مثلن بوس و ازینچیزا ولی پشیمون شدم خعلی پشینون شدم منی ک دخترع مذهبی بودم این غلطو کردم حالا خعلی عذاب وجدان دارم توبع مردم پلی فک میکنم قبول نشدع توبم وگرنع حالع روحیم اینقد بد نبود خعلی داغونم داغون تر از هرچی ک فکرشو بکنین نمیدونم چیکار کنم ب شهید هادی توسل کردم ولی بی فایدع بود دیگع خستع شدم پلیز کمک

    پاسخ
    • مهدیه
      مهدیه می گوید

      سلام
      دقیقا منم همین گناهارو کردم متاسفانه😔
      عذاب وجداناشم کشیدم.
      توبه کردمو
      سخت پشیمونم…
      الان ب حساب دوباره برگشتم قبل و شدم ی بنده نسبتا خوب…
      ولی ای کاش تو ترم یک اینهمه گناه نمیکردم…😔
      و الانم دیگه کنار کشیدم از ازدواج…
      میخام ادامه زندگیمو تنها بگذرونم…

      پاسخ
    • عاشق خدا
      عاشق خدا می گوید

      سلام میدونم سخته و تا مدتها خیلی داغونی و خیلی اذیت خواهی شد و وسوسه ها و خاطرات کاهی شهوت و گاهی عذاب وجدان شدید گایه نا امیدی مطلق گاهی افسردگی باهاته
      زیاد غصه نخور خدا این همه گفته من توبه پذیرم چون میدونسته بنده هایی مثل ما گناه خواهیم کرد پس آغوشش رو باز کرده فقط یه راه بهتر و راحت تر بهت پیشنهاد میکنم خیلی کمکت میکنه خیلی
      روضه های امام حسین گوش بده روزی نیم ساعت نه بیشتر وگرنه از اون ور بوم می افتی و افسردگی خیلی شدید میگیری چون الان در حال و هوای عذاب وجدان و افسردگی هستی
      اگر تونستی و امکانش رو داشتی یه هیات و روضه امام حسین هم در محل و اطرافتون پیدا کن برو جلسات هفتگیشون خیلی کمکت میکنه
      ضمنا خیلییییییییییییییییییی هواست باشه شیطان اینجا با یه خنجر چنان ضربه ای بهت میزنه که تا چند سال باید برای دمان زخمت دوا درمون کنی
      اون ضخم و خنجر اینه
      احساس گناه
      شیطان چنان بهت احساس گناه میده و نا امیدت میکنه که به خاطر گناهان گذشته بخشیده نمیشی یا اگر هم بخشیده بشی خیلیییییییییییییییی باید بدبختی بکشی و سختی بکشی
      این رو بدون فقط از اینکه این روزها با خدا هستی لذت ببر آروم باش به محض اینکه توی قلبت احساس پشیمونی کنی یعنی توبه کردی پس احساس گناه نگیررررررررر وگرنه غرق میشی
      فقط سعی کن کمی در مورد امامان بخونی و کمی در مورد شا کمی بری پارک و تفریح سالک کمی هیات و کم کم حالت بهتر میشه خدا مثل ما آدما نیست
      به محض توبه با تمام وجود در آغوش میگیرتت
      فقط میمونه لذت گناهان که گاهی میاد سراغت و از گناهانی که کردی لذت میبری باید اینجور وقتا ذهنت رو مشغول یه کاری کنی وگرنه دوباره مرتکب اون خطاها میشی
      خلاصه خیلی خودت رو اذیت نکن مدتی عذاب وجدان و گریه خوبه اما زیادیش تله و دام شیطانه تا افرده ات کنه
      عزیز دل خدا هستی از هزار مادر باهات مهربونتره اگر میخواست مجازاتت کنه الان اینجا نبودی مثل قوم عاد و ثمود تا الان نابودت کرده بود پس در آغوش خدایی و در آغوش امام حسین
      گوش داده هر روز روضه امام حسین یادت نره
      خدایا شکرت

      پاسخ
  28. ف
    ف می گوید

    سلام به ابراهیم و بابا مجتبیی ک عاشق شلمچه هست.ازشما ویژه و بقیه شهدا میخوام که بزرگی کنید یکی اینجا هس میخواد مهمونتون بشه. دعوتش کنید بیاد دیدنتون.
    میخوام بیام راهیان نوری بشم . دوست دارم بیشتر ازتون بدونم . همرنگ شما باشم.
    رفقا تو مرام شما نیست دست رد به سینه کسی بزنید.. همه بچه ها و منو ببرید.
    منتظر خبرتون هستیم.

    پاسخ
  29. شروع دوباره
    شروع دوباره می گوید

    دوستان خوب و برادر مهربون میدونم اینجا بحث این چیزا نیس اما نمیدونم کجا باید بپرسم ، لطفا کمکم کنین
    من بشششدددتتت زودرنجم ، و نسبت ب قبل بدتر شدم ، پرخاش میکنم ، گریه میکنم ، احساس میکنم آدم بی مصرفی شدم ، هر چند ک تحصیلاتم بالاس ، اما راضی نیستم ، همش افتادم این عید تموم شد و هیچ ، فقط چندتا کتاب خوندم ، حوصله هیچی و هیچ کسیو ندارم ، خصوصا از وقتی با شماها آشنا شدم بیشتر احساس بی هدفی و بی مصرفی میکنم ، ب زمین و زمان گیر میدم از همه چی ناراضی ، البته خلقم خیلی نوسان داره بینش گاهی حالم بهتره ، میبینم با مامانم همش دعوا میکنم و غرولند … و همه ایناهام میشه عذاب وجدان ک نه دنیا دارم نه آخرت
    مدتیم هست پاکم اما نمیدونم چ غلطی کنم..‌
    ای خداااااا کمکم کنین احساس میکنم هیچ وقت دیگه حالم خوب نمیشه
    احساس میکنم انقدر مشکلات زمینه ای روحی دارم ک نمیتونم ب کسیم توضیح بدم و شاید بهانه آوردن تلقی بشه ، همه میگن همه چی داری چته؟؟؟ و اینم یه عذاب وجدان دیگه واسه اینه ناشکرم پس نتیجه این ناشکریم نهایتا میبینم ، کلا ناامیدم از موفقیتم ، از آینده م ، از ازدواج موفقم ، با توجه ب اینکه خودم بدم و ….

    پاسخ
    • عاشق خدا
      عاشق خدا می گوید

      داش رضا گفتنی ها رو توی همه مقالات سایت زده
      من هم مدتی مثل تو بودم
      بی دلیل حالت افتضاحه
      هیچ کسی هم نمیدونه و درکی نداره و توضیح هم بدی راه کارهای بی خودی بهت میدن
      تنها راهش اینه باید یه مدت معانی قرآن رو بخونی زندگی امامان رو بخون زندگی شهدا رو بخون زیاد به این فکر کن که چرا به این دنیا اومدی و آخرش کجا میری
      در مورد مرگ زیاد فکر کن هدایت میشی
      الان میدونم حالت چطوریه حوصله کوچکترین کار رو هم نداری
      فقط باید یه کمی هر روز یه کمی ان کارایی که گفتم انجام بدی کم کم راهت رو پیدا میکنی
      باید اول کمی به خودت برسی کمی تفریحات سالم داشته باشی ورزش کنی کم کم حالت بهتر میشه و اون کارهایی هم که گفتم انجامم بدی کم کم راه و مسیرت روشنتر میشه روحت نورانی میشه و از این حجاب و آشفتگی خارج میشه
      شاید الان درک نکنی چی میگم
      اما کارهایی که گفتم رو انجام بده
      خصوصا ورزش
      سخته اما باید انجام بدی
      یه عمر بیهوده با گناه زندگی کردیم اینم نتیجه اش هست چاره ای نداریم
      مثل زمانی که خوب لباس نمیپوشیم و بعد سرما میخوریم و باید مدتی درد بیماری رو بچشیم و تحمل کنیم کم کم درمون میشی
      خدایا شکرت

      پاسخ
    • شروع دوباره
      شروع دوباره می گوید

      خیلی لطف کردین کمکم کردین تا الان ندیده بودم پیاماتونو ، چون تازه با سایت آشنا شدم خیلی وارد نیستم ، یکم صحبتاتونو خوندم ، صحبتایه داداش پاکمونو همینطور ، یه سری ب توضیحات کتابا زدم ، خواستم همه رو بگیرم اما یکم برنامه های درسیم هست و هنوز بلاتکلیفم ، گفتم یکی یکی تهیه شون کنم ک خیلی فشار نیاد روم☺
      با کتاب راز کنترل شهوتتون آشنا شدم خوندم و نت برداری کردم و تمریناتشو انجام دادم ، ان شالله تموم شه ، قصد دارم بقیه کتابارو ب ترتیب بگیرم ب بعضیاشون با توجه ب معرفی شون خیلی نیاز دارم ، سعی میکنم کم کمک عملیشون کنم ، گفتین ورزش رفتم TRX ثبت نام کردم ، یکم میخوام کاری ب دروبرم نداشته باشم چون یکی از دلایلی ک آژیته م میکنی همینه ک میخوام تنها باشم و خانواده م ب اعمالم میپیچن و بیشتر عصبی میشم پرخاشگری میکنم ، امیدوارم اول از همه روحم آرامش پیدا کنه ک رفتارم با پدر و مادرم درست بشه و انقدر رو نقاط منفی شون فوکوس نکنم ، اینکه همش اونارو عامل مشکلاتم بدونم و بیشتر خودمو اذیت کنم ، چون بیشترین عذاب وجدانی ک دارم همین بی احترامی بهشون و رفتارایه گستاخانه و جواب سربالا دادناو رفتار بدم با پدر و مادرمه
      اصلا یه جورایی انگار خجالت میکشم باهاشون لطیف برخورد کنم و رفتارامو کنار بذارم ، همین ک زود ناراحت میشم و قیافه میگیرم و صحبت نمیکنم و چیزی نمیخورم و …
      خودم ناراحتم از رفتارام و میدونم اشتباهه اما درونم آرامش نداره ، دست خودم نیست عصبی بودن و زودرنجیم و زودجوش بودنم ، حتی بعضی از سروصداها عصبیم میکنه انگار مغزم داره منفجر میشه و هر آن امکان داره یه رفتار اشتباه ازم سر بزنه بصورت غیر ارادی …
      اما بقول شما میخوام گاماس گاماس بیام جلو و تمومش کنم دیگه بزرگ شدم واقعا متنفرم از رفتارام
      دعام کنین
      یکی از علل ناراحتیامم اینه ک تو یه امتحان حساس نتونستم ب نتیجه دلخواهم برسم از بس حافظه م ضعیف شده بخاطر همین مشکل کوفتی
      😭😭😭

      پاسخ
  30. ناشناس
    ناشناس می گوید

    سلام خیلی خوبه که شما فکرتون جاهای معنوی باشه ولی چون به گردن من حق داریددوست دارم چندتا مطلب رابه شما بگویم ومیدونم حتما روش فکرمیکنی.اولا شهیدشدن خیلی خوبه وآرزوی بزرگیه ولی خودت میدونی تسلیم ورضابه تقدیرالهی خیلی پیش خداارزش داره برادرخوبم همیشه این نیست که جسمت مثل شهیداشهیدبشی شایدصلاح شمااینه که درواقع جزء شهداباشی ولی جسمت مثل مردم عادی ازدنیابره واین مقام شهیدت ازمردم پنهان باشه ماننداینکه روایت داریم هرکس منتظرواقعی امام زمان باشه حتی دررختخوابش بمیره شهیدمرده وماننداین که هرکس صبح سوره اقرا رابخونه اگرتاشب بمیره شهیدمرده واگرشب بخونه تا صبح بمیره شهیدمرده .داداش مهربون ماهم شمارادوست داریم امیدوارم که شما شهیدازاین دنیا بری ولی میدونم که این آرزودنیایی وبرای جاه ومقام نیست برای خداوثواب واحساس مسئولیتتون است پس بایدازصمیم قلب به خدابسپاریدوراضی باشیدولی دعا هم بکنیدولی خیلی تاکیدبه اونجورشهیدشدن ندهیدچون امکان داره همین براتون خوب نباشه وبعدنمازصبح وبعدنمازمغرب این سوره اقرارابخونیدتا به اون مقام برسیدودیگه دلتون آروم باشه وبدون که خدا به اون نیتتون واعتقادتون نگاه میکنه خودتون میدونیدشهیدان واقعی روی سرماجادارندوماشرمنده همشون هستیم ولی بودن گروهی ازشهدای ظاهری دوست هم نداشتندبرن شهیدبشن ولی الان ظاهرن جزء شهداهستندآیااین باشهیدواقعی یه جامقام داره وازخدابخواهیدکه اونچه خیردنیاوآخرت شماهست بهتون بده درهمه مسائل درراه رهبری وولایت وشهیدشدن خیلی دعاکن اگرواقعا توکل کنی وقصدت خداباشه وهرلحظه خودت رابسپاری وتعصب به یه موردنداشته باشی وهوای نفس نباشه من مطمئنم هدایت واقعی میشی وجزء بهترین بندگان میشی باتشکر

    پاسخ
  31. افسر جوان جنگ نرم
    افسر جوان جنگ نرم می گوید

    راستی مارو
    شلمچه. فکه. کانال کمیل .هویزه. نهر خین .شوش فتح المبین.طلاییه ..دهلاویه .معراج شهدا.چذابه.پاسگاه زید..اروند رود. محمود وند و .زیارتگاه علی بن مه زیار و.جزیره ماهی و رزمایش دفاع مقدس هم برامون اجرا کردن اخ اخ الهی بمیرم برای تک تک شهدا چی کشیدن 😢😢😢😢
    همه این جاها رفتیم توی یک سفر راهیان نور خدا قسمت همتون بکنه ان شاء الله

    پاسخ
    • عاشق خدا
      عاشق خدا می گوید

      روحت هنوز آمادگی نداره
      هنوز تحول درونیت بهبود پیدا نکرده وگرنه یه شوقی میوفته توی دلت و همون شوق باعث میشه طلبیده بشی و وقتی میری متحولتر میشی
      فعلا روی خودت کار کن بیشتر در مورد مرگ و زندگی فکر کن کمی زندگی شهدا رو بخون
      کم کم شوقش ایجاد میشه
      خدایا شکرت

      پاسخ
    • شروع دوباره
      شروع دوباره می گوید

      ممنونم ازتون
      امیدوارم ب این درک برسم و چه الان ک متمایل شدم ب این سمت و سوها و چه ان شالله زمانیکه ب این درک رسیدم ، این حاله باقی بمونه و گذرا نباشه ، چون من هر وقت حالم خوبه این استرسو دارم ک باز برگردم جایه اول و همه این حس و حالا از بین بره ، و همیشه فکر میکنم واسه یه مدت زمان خاصی جوگیر میشم

      پاسخ
  32. لبخند شهادت
    لبخند شهادت می گوید

    سلام داداش رضا
    قبلا تو تلگرام دنبالت میکردم
    یه چند وقتی گوشیم سوخت بود
    الان ک گوشی گرفتم دوباره تو ذهنم اومد ببینم هنوز کانالت هست یا نه

    حقیقتا حرفات از ته دل بهم میچسبه
    میدونی داداش
    منم یه زمانی سیمم خیلی وصل بود ب شهدا
    الان شش سال میشه شهدا ب من گفتن برو اینورا پیدات نشه
    میدونم از اون شکوفه ی ک قبلا بودم خیلی دور شدم
    شکوفه ی الانو اصلا دوس ندارم
    حال هوایی اون موقع خودمو با الانم ک مقایسه میکنم میبنم ایییی دل غافل من چقدر عقب اوفتادم
    از خدای خودم
    از امام زمانم
    از شهدایی ک عاشقشون بودم هستم
    میدونم این زندگی ک الان دارم امتحانه
    ….
    دوس دارم بشم همون ادم عاقل پاک ک شبا از ترس از مرگ و ناراحتی خدا اشک میرختم
    ولی الان چی به یه بی تفاوتی رسیدم .
    ولی از دیشب ک دوباره دارم کانالتو چک میکنم
    حس میکنم یه چی تو وجودم داره میگه ببین تو راهت اینوره
    پس ب این مسایل دنیوی مثل قبل نگاه کن
    ب خودم میگم ببین شکوفه
    اینقدر دل نازک نباش
    دلت نگیر ک الان همه چی مثل قبل نیست
    دلت نگیر ک اون چی ک از زندگی مشترک فکر میکردی اون نیست
    دلت نگیره اگه تو سن ۲۳ سالگی سرطان گرفتی
    دلت نگیره …..چی بگم داداش هم دلم پره
    هم نه
    گاهی خالی خالی یا شاید من بهش فکر نمیکنم
    حقیقتا قااااطی کردم
    یا به قکل دوستان سیمام اتصالی کرده
    خخ
    ببخش سرتو بردم
    اولین بار دارم برات نظر میذارم.و بلندترین دردو دل
    یاعلی مدد
    فقط دعا کن ب خواسته دلم ک عاقبت بخیری هست برسم و در اخر مرگی ک در ارزوش هستم
    یاعلی

    پاسخ
    • عاشق خدا
      عاشق خدا می گوید

      سلام مشکل اینه فکر میکنیم همیشه باید توی اوج باشیم
      اما همین سقوط کردنها باعث میشه بار بعدی برای سعود محکمتر قدم برداریم
      روی عقایدت و اصول دینت بیشتر کار کن
      و در مورد راه های حمله شیطان و نفس بیشتر بخون
      کم کم قدم بردار
      ان زمانها مطمعنم خیلی شیدی و افراطی عبادت میکردی و دلیل سقوطت هم همینه
      من هم مثل شما بودم و مدت طولانی سقوط کردم نه توی گناه بلکه توی بیماری و افسردگی
      درست میشه کم کم شروع کن
      از کم شروع کن
      این بار که به حال و هوای معنوی با فکر و مطالعه و بصیرت برسی خیلی عمیقتر میچشیش و پایدارتره خیالت راحت
      اینبار محکمتر با حال بهتر ادامه میدی
      خدایا شکرت

      پاسخ
  33. الهی وربّی مَن لی غَیرُک
    الهی وربّی مَن لی غَیرُک می گوید

    سلام داداش….
    منم دوسال پیش عید به اتفاق خانواده رفتم…شلمچه وهویزه وکانال کمیل وچندجای دیگه که متاسفانه دقیق یادم نیست….خیلی خوشحال شدم که رفتم اماااااا….واقعااحساس میکنم که باراهیان نور رفتن وراوی داشتن یه چیز دیگه ست….موقعی که عکس میذاشتین کانال خیلی هوااااایی شدم،الانم همونجوریَم،وامیدوارم به اینکه امسال دعوتنامه شون بهم برسه…ان شالله…شمام دعاکنید که ماهایی که نرفتیم باراهیان نورقسمت بشه بریم…‌.‌🍁

    پاسخ
  34. افسر جوان جنگ نرم
    افسر جوان جنگ نرم می گوید

    سلام داداش رضا
    منم پارسال قبل عید رفتم.راهیان نور یهویی شد
    اصلا تو فکر همه جور سفری بودم غیر از راهیان نور
    کلا تصوری که از سفر راهیان نور داشتم این بود. که یه جای خاکیه و شهدا اونجا شهید شدن و یه جا هم بیشتر نداره اونم شلمچه هست چون اکثرا به سفر راهیان نور میگن میخوایم بریم شلمچه
    با خودم میگفتم خب که چی حالا اونجا برم چی میشه به چه درد میخوره ؟خب جاش میرم حرم امام رضا یا کربلا
    نه که بگم به شهدا بی اهمیتی میکردم .نه نمیکردم اما با خودم میگفتم شهدا همه جا هستن پس لزومی نداره حتما برم راهیان نور
    ولی پارسال یک هفته قبل رفتن از بسیج بهم اطلاع دادن میبرن منم بی چون و چرا رفتم به خونوادم گفتن اونها هم موافقت کردن و بدون هیچ بحث و جدلی راحت رفتم راهیان نور
    من خیلی از اونجا و مناطق عملیاتی اطلاعی نداشتم ولی توی سفر توسط روایتگری راویان کم کم متوجه شدم که شهدا چی کشیدن و چجوری ذره ذره اب شدن زیر بمب و سیم خاردار و تانک دشمن و ….😢
    راستشو بگم من به نیت شهادت رفتم راهیان نور اونجا شهید بشم ولی وقتی زندگی شهدا رو و نحوه شهادتشون شنیدم گفتم خدایا من کجا و شهدا کجا اصلا مگه میشه من بدون هیچ سختی شهید بشم ؟
    خلاصه فهمیدم باید برم خودسازی کنم تا منم لایق شهادت بشم و فعلا باید فکر شهادتو از سرم بیرون کنم تا خودسازی نکردم
    به قول یه شهید که اسمشو یادم نیست برای اینکه بتونی از سیم خاردار عبور کنی باید اول از سین خاردار نفست عبور کنی
    منی که خودسازی نکردم و از سیم خاردار نفسم رد نشدم معلومه برم اونجا چند تا تانک و ارپی جی و مین و بمب بببینم فرار میکنم و حاضر نیستم مثل شهید علم الهدی برم زیر تانک له بشم
    از تجربیات سفرم هم اینکه اونجا خیلی حس و حال معنوی شدیدی پیدا کردم منی که میگفتم اونجا خاکه همین خاک اونقدر برام باارزش شد که حد و حساب نداره اونجا مدام چشمم خیس اشک بود نمیتونستم ببیینم و بشنوم از سختی هایی که شهدا کشیدن تا این کشور سرپا بمونه و یک وجب از خاکش به دشمن نرسه اونجا چون دوستام هم نبودن اکثرا تنهایی میرفتم این ور و اون ور و خدارو شکر تنها بودم و بهتر میتونستم فکرم رو متمرکز کنم و فکر کنم به هدف شهدا
    توی سفر خیلی حالم معنوی بود به حدی که وقتی اومدم شهر خودمون تا مدت ها هیچ خصلت بدی نداشتم و مدام توی اتاق خودم گریه میکردم و دلتنگ راهیان نور بودم و داشتم دیوونه میشدم و هیچ انگیزه ای برای زندگی توی این دنیا نداشتم و فقط یه ارزو داشتم اونم اینکه دوباره برم راهیان نور پیش دوستای شهیدم 😢😢😢😢
    اگه بگم توی مناطق عملیاتی راهیان نور بیشتر از حرم امام رضا حس و حال معنوی داشتم دروغ نگفتم چون اونجا قشنگ شهدا رو حس میکردم و میدیدم حضور شهید چمران رو و باقی شهدا رو
    خلاصه برای همه ارزو میکنم حتما حتما یک بارم که شده برن راهیان نور تا لذت واقعی رو درک کنن
    اما متاسفانه بعد چند وقت بعد سفر دوباره مرتکب گناه شدم و دیگه اون حس و حال معنوی ازم دور شد
    امیدوارم داداش این حس و حال معنوی هیچ وقت ازت دور نشه چون من خیلی افسوس اون حالو میخورم
    خدا حفظتون کنه و به مراد دلتون برسونه
    برای منم دعا کن داداش شما دلتون پاکه
    هنوزم اسم راهیان نور میاد غم وجودمو میگیره و دلم برای سفر و شهدا و معنویتش تنگ میشه و چشمم خیس اشک میشه 😢

    پاسخ
  35. z
    z می گوید

    سلام داداش ….
    من الان۲۲سالمه ودوم دبیرستان ازطریق مدرسه رفتم وقشنگ یادمه توهویزه وقتی رفتیم یه سالنی ویه کلیپ ازشهداپخش کردن ازاولش تااخرش همینطوری اشکام میومدحال معنوی خیلی خوبی داشتم متاسفانه امسال قراربود۵برم که به خاطربارندگی و…..نرفتم شایدحکمتی توش بوده شایدم به قول شماهنوزطلبیده نشدم ولی بدجوری بی تاب راهیانم
    داداش مهربونم خواهش میکنم دعاکنیدماروهم بطلبن خیلی ممنون
    التماس دعای فراوان

    پاسخ
  36. متین کریمی
    متین کریمی می گوید

    سلام، امسال ۲۰ تا ۲۳اسفد ماه، منم دعوت شدم راهیان نور. اولین بارم بود. به قول داداش رضا، باید دعوت شی. این ما نیستم که میگیم وقت ندارم برم راهیان، یا فعلا کار و درس دارم، یا اینکه خواستم و پول دادم و رفتم…. نه، اصلا این طور نیست
    دقیقاً باید دعوت شی.
    وقتی اونجا بودم، یه حس و حال عجیبی داشتم…انگار میری تو یه دنیای دیگه، من چادری ام، اما مذهبی به معنای واقعی کلمه نیستم. اما اکثر آدمای اونجا و خادم ها و راوی ها، هستن. دنیاشون واقعا قشنگه. اصلاً تو یه باغ دیگه هستن که اتفاقا خیلی هم خوبه، سراسر آرامش….
    یه جا خیلی دلم شکست
    اونجایی که تو شلمچه، هوا تاریک بود و پای سخنرانی حاج حسین یکتا بودیم،جمعیت خیلی زیاد بود، اکثر بچه ها رو زمین خاکی نشسته بودیم. یه جایی حاج حسین گفت،بچه‌ها :دو تا جا رو از دست ندین و حتماً باید، یکی، راهیان نور، یکی اربعین کربلا. یه جا دیگه گفت که بچه‌ها :امام زمانو تنها نزارین و از نایب امام زمان که، آقای خامنه‌ای هستن، پشتیبانی کنید و پشت شو خالی نکنین. یه جا دیگه، که این جا بود دلم شکست، گفت :کسایی که رفتن کربلا، سرپا وایسن، و کربلا نرفته ها بشینن، یه دفعه خیلیها بلند شدن سر پا و من دوستم و یه عده دیگه نشسته بودیم زمین. انقدر دلمون شکست که ما نرفتیم و همش های های گریه میکردیم و هق میزدیم.
    تا وقتی تموم شد و نزدیک اتوبوس مون شدیم که سوار شیم، همش گریه میکردم و خداییش دلم نمیخواست بلند شم و برگردم، دوست داشتم همون جا، میموندم
    درسته خیلی گریه کردیم ولی حال خوبش بیشتر از همه ی خنده های ازته دلم بود.
    انشاءالله همه مون دعوت بشیم برای دفعه بعد

    یا علی

    پاسخ
  37. هادی دلها
    هادی دلها می گوید

    سلام شهید زنده 😊ممنونم از شما خیلی شیرین بود تا حالا هیچ وقت شوق رفتن به اون خطه رو نداشتم ولی ازوقتی که شما رفتی دیگه دل تو دلم نیست تا از نزدیک بوی خاک شلمچه روبوی فکه وکانال کمیل رو حس کنم صمیمانه از شهدای عزیزم میخوام که بزودی دعوتم کنن .یه جورایی دلم افتاد که امسال شمارو اونجا با خانمت دیدارمیکنم ان شا الله

    پاسخ
  38. یازینب
    یازینب می گوید

    سلام داداش زیارتتون قبول منم دوم دبیرستان بودم رفتم ودیگه سعادت نداشتم که برم ولی خوب یادمه که چقد با صفا و خوب بود یادش بخیر

    پاسخ
  39. Gomnam
    Gomnam می گوید

    داداش رضا سلام روزت شهدایی
    برادر خیلی خوشحالم که شهدا هم شمارو دعوت کردن به مهمانیه خودشون این اوج سعادته
    باورت میشه تک تک حرفای الان شما حرفای منه؟
    حتی تفکراتت نسبت به ازدواج !
    از شهدا و برادران شهیدم میخوام توی این راه دست شمارو هم بگیرند ان شاالله که به سعادت برسی
    از دعای شهادت برای منه جامونده دعا کن
    ان شاالله که من هم به ارزوم برسم
    اجرت باشهدا
    یاعلی

    پاسخ
  40. M
    M می گوید

    سلام داداش…
    واقعا خیلی دلم میخواد برم راهیان نور ولی به قول شما هنوز شهدا دعوتم نکردن…
    ولی یکی دوساله که دارم با شهدا و محبتشون زندگی میکنم و مهر رهبری زیاد به دلم نشسته… شاید بعضیا انتقاد داشته باشن که چرا رهبری کاری نمیکنه و از این حرفا…
    ولی اگه تحقیق کنن میفهمن واقعا…
    امیدوارم هممون لاقبت بخیر بشیم.

    پاسخ