چگونه با مرگ پدر مادر کنار بیایم

اگه پدر و مادرت بمیره چکار میکنی ؟

سلام.
داداش رضا هستم…
یه سوال..

اگه پدر و مادرت بمیره چکار میکنی ؟

اگه همسرت از دنیا بره چکار میکنی ؟
اگه بچه یک سالت یهو یه اتفاقی بیوفته و از دنیا بره چکار میکنی ؟
بچه ها…
شاید این حرف من کمی براتون سخت باشه پذیرشش…
ولی باید خودمونو آماده مرگ عزیزانمون بکنیم…
همیشه باید قبل تغییر تغییر کرد.
من درمورد این قضیه خیلی تحقیق و بررسی کردم.
به هر حال اتفاقیه که میوفته…
البته اینارو برای کسی میگم که باهوشه و میخواد قبل تغییر تغییر کنه.
وگرنه مطمئن باش اگه این اتفاق بیوفته و تو خودمو آماده نکرده باشی …قطعا تا چند ماه یا چند سال ناراحتی و مدام ای کاش ای کاش میگی و افسرده داغون میشی ….
من یه سری تحقیقات کردم..
شاید حرفام کمکت کنه…
ببین…
طبق بررسی و تحقیقاتی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که ما رسما کمی توهم زدیم …
یعنی فکر میکنیم چیزایی که داریم مال ماست…

  • مثلا میگیم :
  • خونه من..
  • زمین من…
  • ماشین من…
  • همسر من…
  • بچه من…
    و…

ولی بچه ها …
اینا هیچکدوم از ما نیست…
همه اینا مال خداست.
حتی همین چشم و دستی که داری هم مال تو نیست…

  • نگو :
  • چشم من
  • دست من
  • پای من
  • سر من
  • موی من
  • دماغ من
  • گوش من…

ببین ؟
اینا مال تو نیست.
توهم زدیم همگی…
جدی میگم.
حس مالکیت نداشته باش.
حس مالکیت داشته باشی مرگ عزیزانت برات خیلی تلخ میشه…
هیچی مال تو نیست..
ببین ؟
مال تو نیست.
مال خداست.دلش بخواد میگیره و دلش بخواد میده.
همه چی امانته…
همه چی مال خداست.
ما هر‌ چیزی الان داریم تو زندگیمون امانته.
خود تو هم امانتی تو زندگی پدر مادرت.
این مدلی فکر کن…
خودتو با این نوع نگرش عادت بده…
نگرش مالکیت رو از بین ببر….
هیچی مال تو نیست.
میفهمی ؟
این مال منه رو از بین ببر !
مال تو نیست !
نگرش امانت داشته باش.
همیشه این نوع نگاه رو تمرین کن تا یادت نره…
همیشه بگو : پدر و بچه و مادر و همسر و خواهر و داداش و … همه اینا امانتن.
اینارو مدام مرور کن تا توهم نزنی…
تو وقتی ماشینت رو میدی دست کسی امانت چه انتظاری ازش داری ؟
ها ؟
همونم خدا ازت انتظار داره.
تا عزیزانت هستن قدر بدون…
همه چی امانته …همه چی…حتی خودتم امانتی…

مورد دومی که با تحقیق زیاد درمورد مرگ عزیزان متوجه شدم اینه که تو این گرفتن ها و دادن ها امتحان و رشده.
اینکه از داشتن چیزی مغرور نشی !
بچه ها…
من میدونم اکثر شماها پدر و مادرتون زنده ان…اما یه روزی هم من و هم شما پدر مادرمون رو از دست میدیم.
مادر من چند ماه پیش تا مرز مرگ رفته بود…
باید خودمونو برای هر اتفاق ناگواری آماده کنیم…
این اتفاق برای همه میوفته….
پدر و مادر خودتم ممکنه پدر مادرشون رو از دست داده باشن…
پس طبیعیه…
منو تو هم این اتفاق برامون میوفته…

جوری زندگی کن که ای کاش نگی.
بیا جوری زندگی کنیم که پیش خدا نمره خوبی بگیریم.
در ضمن ؟
اگه پدر و مادرمون از دنیا برن و ما تسلیم خدا باشیم کلی پیش خدا عزیز میشیم…
چون تسلیم خدا بودیم…
ولی اگه کفر بگیم …صد در صد تموم اجر و پاداش از بین میره.
الان که زنده ان سعی کن رابطتو هر روز با پدر مادرت اوکی تر کنی…
حتی اگه جزو بچه های سایه هم هستی…بازم بهشون نیکی کن.
اینایی که میگم حرف مفت نیستا…
خودم دارم عمل میکنم.
وگرنه عمرا به شما نمیگفتم.
مرگ حقه…منم میمیرم…تو هم میمیری….پدر مادرتم میمیرن…همه میمیرن…
اگه اماده نباشی خب معلومه با مرگ پدر مادرت یهو میترکی…
اگه کاری میتونستی در حق خودت و پدر مادرت بکنی و نکردی ….الان بعد مرگ پدر مادرت احساس گناه تموم وجودتو میگیره…
شاید بگی رضا…
با این حرفام ترس تموم وجودمو گرفت…الان میترسم پدر و مادرم از دنیا برن…
ببین ؟
هر چقدر منتظرمرگ پدر مادرت باشی زودتر میمیره…ولی هر چقدر بی خیالتر باشی بیشتر عمر میکنه…
این یک قانونه…
یا هر چقدر آرزوی مرگ پدر مادرتو کنی عمرشون طولانی تر میشه…میدونی چرا ؟
چون خدا میخواد رشدت بده…
این حرفم یادت نره…
ولی در کل اگه کسی بخواد بمیره از راه ساده میمیره…و اگه بخواد زنده بمونه…یه جوری زنده میمونه که خودتم توش میمونی…مثلا میره زیر تریلی ولی سالم در میاد.کسی که بخواد بمیره…اگه صبح تا شب مراقب خودش باشه و همش چیزای خوب بخوره‌ و خیلی از خودش مراقبت کنه…ممکنه با یه سرما خوردگی ساده از دنیا بره…یا پاش بخوره به سنگ و سرش بخوره به دیوار و بمیره…
اما کسی که نخواد بمیره…با کمترین مراقبت بازم زنده میمونه…ببین…مرگ و زندگی دست خداست…
بچه ها..
اگه وابستگی دارید روش کار کنید…
نمیخوام با مرگ عزیزانتون نابود بشید…
دلیل ترس از دست دادن دیگران اینه که خودتم از مرگ خیلی میترسی ! اگه خودت از مرگ خودت نترسی …از مرگ بقیه هم نمیترسی ! این یک قانونه !
اگه پدر و مادرت از دنیا رفت سعی کن باقیات و صالحات خوبی براشون باشی…
یه روز میای…یه روزم میری.از آدم چیزی جز خاطره نمیمونه…
مرگ حقه …
دنیا همینه…
تلاش میکنم بپذیرم این حقیقت رو.
اگه مادر پدرتو دوستش داری گناه نکن تا باقیات صالحات بدی نباشی براشون.
اینکه باقیات صالحات بدی برای پدر مادرت باشی و بعد بری گریه کنی چه فایده…
اون گریه به درد خودت میخوره…
دوست داشتنت رو در عمل ثابت کن…
اصلا اگه پدر مادرتو دوست داری تلاش کن شهید بشی تا اون دنیا شفاعتشون کنی ! همین کاری که من دارم میکنم…
مرگ یه پل عبوره …میری جایی که براش تلاش کردی…
اگه کسی تونسته باشه تو دنیا از وقتش درست استفاده کرده باشه و رسالتش رو درست رفته باشه…
امام زمان رو شاد کرده باشه…جاش خوبه…
مادرم اگه به من خوبی کرد…برای من نکرد‌…
برای خودش کرد…
چون وقتی خوبی میکنی خدا بهت پاداش میده و خودتم از درون احساس مفیدتری نسبت به خودت داری…
اگه به من بدی کرد…به من بدی نکرد‌…به خودش بدی کرد…چون وقتی بدی میکنی حال خودت اول بد میشه…
پس حتی خوبی های مادرمم برای خودش بود.
منم اگه به مادرم خوبی میکنم برای خودم و قبر قیامت خودم خوبی میکنم..بخاطر خودمو خدا خوبی میکنم…
هر کسی باید دلسوز و نگران قبر و قیامت خودش باشه.
قبلا‌ پسر بودم…
ولی جبران کردم‌ …
الان هم پدرم و هم مادرم به من افتخار میکنن…
پسری که خودشو ارزون نفروشه پدر مادرش بهش افتخار میکنن.
من باعث افتخار مادرمم.
تو مسیر درست باشی پدر مادر ازت راضی میشن…
چون آرزوی هر پدر مادری اینه که بچش عاقبت به خیر و موفق بشه…
بچه ها ؟
حرفام داره تموم میشه…
سعی کن ختم آدما زیاد بری تا مرگ برات عادی بشه…
هر چقدر وابسته تر باشی بیشتر اذیت میشی…

نمیدونم این حرف تا چه حدی درسته…
ولی روانشناسی میگه اونایی که بعد مرگ پدر مادرشون بازم مدام گریه میکنن…بخاطر دلتنگی و دوست داشتن اونا نیست…
بلکه بخاطر اینه که از دست پدر مادرشون عصبی ان .
کسی که وابسته بار میاد اینجوریه..
رشد کن و احساس گناه خودتو از بین ببر…و تا زنده هستن ببخششون و بهشون محبت کن…سعی کن تو زندگیت پیشرفت کنی و موفق و با هدف و با رسالت باشی…

اینجوری وقتی از دنیا برن نابود نمیشی و تو شوک نمیری…چون زندگیت نظم داره و رو پا خودتی و ایمانت زیاده و قوی بار اومدی…میدونی که بهت افتخار میکنن…
اما اگه آدم داغونی باشی قطعا احساس گناه میگیری چون نه تنها برای پدر مادرت…بلکه برای خودتم آدم مفیدی نبودی !
ببین ؟ هممون یه روز مادر پدرمونو از دست میدیم و با چشم میبینیم که روش خاک میریزن…
یهو بهت زنگ میزنن میگن مامان مرده…بردنش بیمارستان.
بعد میری بیمارستان و میفهمی قلبش از کار وایستاده.
از اونجا میگن ببرینش سرد خونه …بعد میبینی که مادرتو سوار ماشین میکنن میبرن سرد خونه.شبش به همه زنگ میزنی که فردا بیان تشیع جنازه…فرداش مهمونا میان و از سرد خونه مامان رو میبرن میشورن و بعدشم میذارن تو یه تابوت و از اونجا میبرن واسه خاکسپاری‌.
بعدش همه گریه میکنن …
مامانو میذارن تو قبر و سنگ میذارن روش و بعدشم خاک میریزن و تموم میشه.
روحش میره آسمون و دیگه از الان به بعد از تمومی اعمالت آگاهه.چون تو باقیات صالحاتش هستی…
یه توصیه برادرانه دارم…
به هیچکس وابسته نباش…هیچکس…از هر نظر مستقل شو…اینو بخاطر خودتون میگم.
پس فردا که از دستش دادی آواره نشی.

بزرگترین لطفی که هر بچه ای میتونه برای مامان باباش بکنه اینه که گناه نکنه.

من به خدا خیلی اعتماد دارم.خیلی زیاد.
میدونم که خیر رو رقم میزنه….
خدا همیشه خوبی منو خواسته و میخواد.
این روزا خیلی صبورتر شدم…آدمارو راحت تر میپذیرم و میبخشم.
خیلی دوست دارم برم گرگان و خبر پدر مادرمو بگیرم…
ولی همیشه دوست دارم زمانی برم پیششون که پر از حس آرامش باشم…
میخوام مادرم از چشام بخونه ایمانمو…
درسته من تا یه سنی پسر بدی برای مادرم بودم…
ولی واقعا این روزا پسر خوبی برای مادرمم….مادرم بهم افتخار میکنه…
به لطف خدا یه باقیات صالحات خوب بودم براش…و سعی میکنم باشم …من به وظیفم عمل کردم.سعی کردم رو پا خودم باشم و بزرگترین لطفی که تونستم به مادرم بکنم اینه که به خودم احترام میذارم…مادر من به چشم دید که خیلی پیشرفت کردم و تنهایی با خیلی چیزا جنگیدم.
مادرم دید پیشرفتمو و قول میدم هر روز بهتر از دیروزم بشم تا باعث افتخار مادرم باشم…تا هر کی منو دید بگه خدا مادرتو بیامرزه…
بزرگترین کاری که میتونم برای پدر مادرم انجام بدم اینه که خودمو دوست داشته باشم.
من باعث افتخار مادرم میشم…
مطمئنم.
یه روز شهید میشم و به مادر اثبات میکنم که دوست داشتنم واقعی بود.


قول میدم هر وقت رفتم حرم آقا امام رضا علیه السلام براش دعا کنم و یه جوری زندگی کنم که باعث افتخارش باشم.این قول رو به خودم و به مادرم میدم که همیشه باعث افتخارش باشم و با خوب بودنم کاری کنم ازم همیشه راضی باشه.
من آدم بدی نبودم…شرایط بدم کرد…اگه بد بودم…الان خوب نمیشدم…
این بزرگترین محبت و خدمت به پدر مادره…
یه مادر اگه ببینه پسرش تو زندگیش موفقه و صلح درونی داره خیلی خوشحال میشه.
اگه من به این مرحله برسم…مادرم از بودن در کنار من نهایت لذت رو میبره…ولی اگه خودم از درون بدهکار خودم باشم…واقعا حضور فیزیکی من کمکی به مادرم نمیکنه…

خدایا…
تو کریم و بزرگی و خیر و صلاح منو میدونی و هیچوقت بدی منو نخواستی و همیشه دست مهربونت بالا سرم بوده و تو سخت ترین شرایط زندگیم تنهام نذاشتی.
من مطمئنم که تو برام بهترین رو رقم میزنی..
من بهت اعتماد دارم.میدونم که خیر منو میخوای.
همیشه هوامو داشتی.
میدونم که هر چی خیر باشه اتفاق میوفته…
ازت میخوام کمکم کنی پسر خوبی باشم تا پدر مادرم ازم خشنود باشن تا وقتی از دنیا رفتن احساس بدی نگیرم.

حرفم تموم شد…
راستی…
یه حرفی هم دارم با کسایی که پدر و مادرشون رو از دست دادن…
به هر حال بعضی از بچه های سایت و کانالمون پدر و مادرشون از دنیا رفتن…
اولا تسلیت میگم و از خدا میخوام اون دنیا خدا بهشون عزت بده .
من همیشه سعی میکنم هر پنجشنبه تو کانال یه فاتحه بذارم تا همگی به یاد عزیزانمون باشیم…
قول میدم از طرف پدر و مادر تو هم باشه…
ولی یه چی میخوام بهت بگم بهش فکر کن…
اولا نیاز به گذر زمان هستش…
یعنی اگه حالت خوب نیست…حالتو درک کن…
من با خیلی ها که پدر و مادر از دست دادن صحبت کردم و گفتن نیاز به گذر زمان هستش.
یه تایم سوگواری باید بگذره.
ممکنه دو الی ۴ ماه حالت یه جوری باشه…درک کن خودتو….سخته خب…
ولی دیگه نباید از یه حدی بیشتر بشه…وگرنه به زندگی خودت ضربه میزنی…و عزیزانی که همین الان هستن رو هم فراموش میکنی و اگه اونا از دنیا برن غمت میشه دو تا !
در ضمن ؟
از کجا معلوم خودت یک ساعت بعد نمیری ؟
مورد بعدی که میخوام بهت بگم اینه :
طبق بررسی که کردم متوجه شدم دلیل گریه زیاد خیلی ها اینه که حس میکنن پدر و مادرشون واقعا از دنیا رفته و کلا همه چی تموم شده…
در صورتی که جریان محبت بسته نمیشه.
شما هر کار خیری کنید برای پدر مادرت …صد در صد به پدر و مادرت میرسه و متوجه میشه.
ببین…
پدر و مادرت نمرده…اینو بفهم که نمرده..اگه به قران و خدا ایمان داری اینو بفهم که نمرده !
بلکه جاش عوض شده…ولی تک تک کار های خوبی که براش میکنی بهش میرسه.
گریه تا یه حدی خوبه…ولی گریه کردن تو هیچ چیزی به مادر و پدرت اضافه نمیکنه.
ولی اگه یه آیه قران بخونی براش کلی خوشحال میشه.
هر پنجشنبه و جمعه اموات میان تا ببینن عزیزانشون براشون چی فرستادن…وقتی میان میبینن هیچی نیست …بعد دلشون میگیره و میگن چرا پسرم یا دخترم منو فراموش کرده…بعد با ناراحتی برمیگردن..
الان که دارم مینویسم واقعا بغض کردم…
بچه ها…
باور کنید آدما نمیمیرن…بلکه جاشون عوض میشه…خواهش میکنم به یاد عزیزانتون باشید.
به خصوص پنج شنبه ها با هزار امید میان که ببینن چیزی براشون فرستادی یا نه…اگه نفرستی خیلی دلشون میشکنه…
من شنیدم بعضی پدر مادرا بعد مرگشون بچه هاشونو عاق میکنن…
چون میبینن بچه هاشون اصلا به یادشون نیستن….
برعکسشم هست…
تو در زمان حیات پدرت ممکنه قلبشو شکسته باشی…
ولی الان که از دنیا رفته همیشه به یادشی و براش کار خیر میکنی..
اتفاق عجیبی که میوفته اینه که بابات برات دعا میکنه و اون کدورتی که بینتون بود رو پدرت میبخشه و ازت راضی میشه.
خیلی جالبه نه ؟
در کل این حرفم یادت نره : با مرگ جریان محبت بسته نیست.
هر کاری کنی بهش میرسه.
بیا یه سر حرم امام رضا علیه السلام و از طرف بابا یا مادرت زیارت کن…بعد ببین بابات اون دنیا چقدر خوشحال میشه.میگه فدای بچه گلم بشم که به یادمه.
باور کن اینی که میگم صد در صد اتفاق میوفته.
خواهش میکنم طرز نگاهتو عوض کن .
حرف آخرم :
اگه پدر و مادرتو از دست دادی…سعی کن هر یادگاری و هر لباس و چیزی که تورو یاد پدر و مادرت میندازه رو از خودت دور کنی یا به بهونه های مختلف به کسی ببخشی که جلو چشمت نباشه.
اینکه لباسای مامانتو نگه میداری بد تر داغون تر میشی…همه رو ببخش به نیازمند تا چیزی یادگاری ازش نمونه تو خونه.
اینا هیچ کمکی به پدر مادرت نمیکنه.
به جا این کارا بچه ی خوبی باش و کارای خوب کن تا اون دنیا پدر و مادرت بهت افتخار کنن.
گریه و سوگواری هم تایمی داره…دیگه بیشتر از اون خوب نیست…
اگه میخوای گریه کنی برنامه بریز مثلا هر پنجشنبه نیم ساعت بری سر خاک گریه کنی…ولی بعدش دیگه حقیقتا تمومش کن…
اینارو میگم بخاطر اینکه از فوت یکی از اقواممون خیلی درس گرفتم.
دختراش افسرده شده بودن و تا یک سال گریه میکردن…
بی خیال…
دیگه ادامه ندم بهتره…
حرفم تموم شد…
امیدوارم حرفام به دردت خورده باشه.

راستی یه سوال…
تا حالا شده یه عزیز از دست بدی که خیلی دوستش داشتی ؟
اگه آره یه خاطره ازش تعریف کن تا منو بچه ها تو قسمت نظرات بخونیم…
ممنون…

دوست دار شما : داداش رضا

دیدگاه ها غیر فعال است.

162 پاسخ
  1. فاطمه السادات⚘
    فاطمه السادات⚘ گفته:

    سلام…
    داداش من بدون مادرم خونه ی اقوام اصلانمیرم ،خونه خاله هام(خاله هام باهام خوبن نه اینکه بگم بدهستن نمیرم بدون مادرم) حتی مامان بزرگم، شب اگه مادرم نباشه خوابم نمی بره وجودش بهم آرامش و امنیت میده …بچگی اصلا اینجوری نبودم خونه خالم تنها میخوابیدم خونه ی مادر بزرگم هفته ای میموندم بدون اونا اما وقتی سنم زیادشد برعکس شد.
    این یعنی وابستگی؟چی کار کنم از بین بره؟برم خونه مادر بزرگم چند وقت؟
    شاید به خاطر اینم باشه که زیاد حرف نمیزنم با خاله هام بدون مادرم راحت نیستم خونشون‌‌؟
    مشکل از کجاست؟

  2. Mofrad_Mozakar_Hazer🤞
    Mofrad_Mozakar_Hazer🤞 گفته:

    راسی داداش
    چن وقت پیش سر کلاس مفاهیم قرآن
    داشتیم درمورد نیکی به پدر و مادر میخوندیم

    که استاد پرسید به نظر شما نیکی *ویژه* به پدرومادر چیه؟
    هیشکی نتونست جواب درستی بده
    خود استاد هم جوابی نداشت!
    بحث های مختلفی شد ولی واقعا به نتیجه نرسیدیم

    واقعا به نظرت نیکی ویژه و خاص به پدرومادر چیه؟؟؟ 🤔🤔🤔🤔

  3. Mofrad_Mozakar_Hazer🤞
    Mofrad_Mozakar_Hazer🤞 گفته:

    داداش من تا حالا غم از دست دادن نزدیک رو نچشیدم
    من بچه آخر خونوادم، یه پسر و یه دختر با ده سال اختلاف بزرگتر از خودم هستن
    که هیچ وقت تا بحال ندیدم چه به مامان بابام چه به همدیگه کلا بگن دوستت داریم و دست مامان و بابا رو ببوسن

    این چیه بابا، حتی موقع بحث و دعوا که میشه احترام و اینا کشک
    والا اینا رو فقط اینجا میگم
    خیلی راحت سرشون داد میزنه میگه زودتر بمیرید، راحت شیم…
    یا حرف از مرگ که میشه داداشم میگه خب بمیرید همه می‌میرن، بهتر زودتر…
    برنامه زندگی پس از زندگی رو دیده کتاب آن‌ سوی مرگ رو خونده مشتاق مرگه!
    یه ذره احترام به پدرو مادر نمیذاره

    منم با وجود همچین جوی خیلی سخت بوده برام ابراز احساساتم

    مامان و بابام رو دوست دارم
    تازه تازه دارم باهاشون خوب میشم
    هر چند گرگ خشم دارم و دارم درمونش میکنم
    تا الان به مامانم گفتم دوستش دارم و دستش رو بوسیدم ولی بابام… 😓
    اصلا بابایی نیستم
    مامانی هم نیستم زیاد
    کلا وابسته نیستم
    ینی ده روز برن مسافرت دلم تنگ نمیشه!
    اولش با خوندن حرفات گفتم عمرا گریه کنم بابا
    ولی‌ با خوندن نظرات بچه ها اشکم درومد

    جدا از مامان و بابام
    خواهر برادرم اصلا برام مهم نیستن
    چون برا خودشون مهم نیستن
    برامم دغدغه نیست که تلاش کنم دوستشون داشته باشم و بهشون بگم ..
    فقط نگران داداشمم که انقد داره بدبخت میکنه خودشو
    نمی‌فهمه ولی فک میکنه میفهمه
    خیلی سخته یکی به خدا و پیغمبر اعتقاد داشته باشه
    اهل هیئت و امام زمان باشه ولی اینجوری خونوادش رو زجر بده 😔😔
    دعا کن براش، که سرش زودتر بخوره به سنگ..!
    برا مامان بابامم دعا کن

    برا منم که زودتر آدم بشم و قفل زبونم بیفته و بگم دوستشون دارم دعا کن
    قربون امام رضا برم
    بد این روزا دلم وصله بهشون
    هر چی تو این عمرم اومدم مشهد هیچی نفهمیدم

    کرونا خوب جیزی بود که محرومم کرد تا بفهمم چی داشتم و قدر ندونستم
    قول میدم بار دیگ قسمت شه بیام مشهد با معرفت بیام

    اول صبحی خوب تلنگری بود

    شهید شی الهی داداااااش 💔

  4. Amiresmaili
    Amiresmaili گفته:

    سلام داداش رضا
    من پدربزرگ ومادربزرگم رویه ده سالی میشه ازدست دادم ولی یه عمه دارم که خیلی برای مرگ مادرش گریه میکنه بااینکه ده سال ازفوت شون میگذره عمه ام میگه که نمیتونه بافوت مادرش کناربیادوهرروزمرگ مادرش بداش تازه میشه میشه یه کمکی کنین مشکلش روحل کنه

  5. ام‌البنین
    ام‌البنین گفته:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه..
    الان یک روزه عمه ام از دست دادم خیلی حالم بد بود..متاسفانه عمه ام کرونا گرفتن.
    همه اعضای خانواده‌ام کرونا گرفتن دکتر گفته خالمم میمیره😭
    سه تا از خواهرامم کرونا گرفتن دوتاشون ریه هاشون درگیر شده😭😭
    خانوادم یکی یکی جلوی چشمام دارن جون میدن 😭😭
    تو رو خدا براشون دعا کنید 😭

    • زهرا خانوم(مهر۷۴،معلم جوان🤞)
      زهرا خانوم(مهر۷۴،معلم جوان🤞) گفته:

      سلام عزیزم
      میدونم خیلی سخته…ولی نگران نباش خدا بزرگه…معجزه های خدا تمومی نداره.
      الهی که همشون دوباره سلامتیشون برگرده.
      اول و آخر خداست دیگه.
      نذر صلوات کن.
      من براشون دعا میکنم🙏💚

  6. بی نام
    بی نام گفته:

    اگه پدرم بمیره خداروشکر میکنم
    اما اگه‌ماپرم چیزیش بشه خودمو میکشم چون نمیتونم با بابام زندگی کنم

  7. .
    . گفته:

    سلام داداش
    شما به اینایی که میگم اعتقاد دارید؟مثلا مو گره زدن باعث بستن بخت میشه یا زیاد خندیدن باعث باعث ناراحتی میشه؟و اینکه زیاد خندیدن خوبه یا بد؟

  8. 🤞تا خدا دارم غم ندارم
    🤞تا خدا دارم غم ندارم گفته:

    داداش رضا اصلا حالم خوب نیس عذاب وجدان دارم شدید.مامان و بابام میخواستن برن پیاده روی. من نمیخواستم برم ولی منو به زور بردن. تو راه هر کار کردن نخندیدم. اخم هام توهم بود. ازشون فاصله گرفتم. یعنی پیاده روی رو خراب کردم. بعدشم کلید خونه رو گرفتم و زودتر رفتم. الان پشیمونم ،اشکام همینجوری میاد، حالم اصلا خوب نیس. تازه با خدا هم یه دعوا رفتم. همش به خدا میگفتم :تو که شرایط بدنی منو میدونی و دلیشم میدونی تو چرا گذاشتی منو ببرن. داداش رضا. خادم خدا. نمیدونم. حالم اصلا خوب نیس. عذاب وجدان دارم. پشیمونم چیکار کنم ؟ دلم میخواد فقط گریه کنم. با خدای خودم بدرفتاری کردم. عصبی شدم. بدم میاد از خودم. یکی یه چیزی بگه دارم از تنفر خودم منفجر میشم. ناشکری کردم. کمکم کنید چیکار کنم؟

  9. Gomnam
    Gomnam گفته:

    سلام وقتتون بخیرباشه
    راستش من یه مشکل اساسی ک نمیتونم به پدرم احترام بزارم اینه که…کلا با همه‌ی رفتار پدرم مشکل‌دارم
    عصبیم میکنه
    من آزمون داشتم خیلیم مهم بود برام
    ولی اون‌با اینکه من آروم و با احترام گفتم یکم آروم باشین من درسمو بخونم بازم صدای گوشیشو بلند‌میکنه و همشم تو خونه دعوا میکنه
    کلا تو‌خونه ارامش نداریم :/
    و خوده من تبدیل شدم به یه آدم عصبی و دوس دارم زودتر کتابه کنترل خشمتونو بخونم ولی هنوز قبلیارو تموم نکردم :/
    باور کنید من خیلی سعی میکنم به پدرم احترام بزارم ولی همش با رفتارش عصبیم میکنه
    فقط من نیستم
    کل خانواده رو عصبی میکنه :(((
    دعا کنید برام از امام رضا ع 🙁

  10. someone
    someone گفته:

    من بابام ۶۰ سالشه خداروشکر نسبتا سالمه ولی رعایت نمیکنه همین الان ۲۰ کیلو اضافه وزن داره، خودم ۲۵ سالمه خیلی میترسم از دستش بدم چندروزه اینجوری شدما کلا ادم مستقیلیم نیستم (درامد چیزی ندارم البته انقدر داریم اصن کار نکنیم) ولی بابمو نمیشناسم این خیلی اذیتم میکنه میترسم موقعیتش پیش نیاد خوب بشناسمش از مرگم میترسم دیروز ک بهش فک میکردم دلشوره میگرفتم ولی تو یه سایت نوشت بود خب چیکار کنیم همش دلشدره چرا دوغ کیه نترسه من امام نیستم ک، از خود جوون دادن بیشتر میترسم مامانمو خیلی سال پیش از دست دادم اون موقع نفهمیدم چی شد الان یه جورایی بخودشناسی رسیدم سرنماز همیشه بابامو میکنم عمرطولانی و باعزت داشته باشه امروز میومدم تهران مردمو میدیم میگفتم اخرش ک میمیری این همه تقلا، اومدم تهران برم دکتر روانپزشک، حالا این همه ترس از استرسی میومد ک چند ماه درگیرش بودم پنیک میشدم ومیشم امشب تصمیم گرقتم قرص نخورم خلی حالت بدیه معمولا یهو تو خواب میگیرم احساس خفگی.. احساس ترس ومرگ.بیشتر وقتام تنهام دیگه خودت حسابشو بکن… حالا میخوام دعا ندبه بخونم امیدوارم امام زمانو ببینم بنظرم بدبخت ترین نوع شیعه مایم امامونو حضوری نداریم اگه داشتیم من ترسو همش درخونش بودم ازش درخواست دعا میکردم.. باز فکره اومد تو ذهنم اخرش همه میمیریم این همه عذاب چرا بعد میگم ما مسلمونیم مثلا کارامون برای خدا بعد میگم یکی مث ترامپ ۷۰ وچند ساله چرا اینو نمیگه ومیخواد تا نزدیک ۸۰ سالگیش رئیس جمهور بمونه خلاصه این جنگ مرگ وترس ازشو دو سه روزه اومده تو زندگیم… فک کنم فقط باید باهاش روبرو شد همین =( بابام میگفت نسلا میان ومیرن همش شرمندشم =( دوس دارم بقلش کنم بوسش کنم روم نمیشه =)))))

  11. فاطِمِهـ 🤞🏻
    فاطِمِهـ 🤞🏻 گفته:

    بله
    من چند تا عزیز از دست دادم…
    یکی از اون ها دختر داییم بود که جوون از دنیا رفت.
    حقیقتا فکر میکردم بعد از فوتش هیچ کدوم از ماها نمیتونیم دیگه سرپا بشیم و زندگی کنیم
    اما تونستیم و خدا خیلی بهمون صبر داد…
    حرف شما خیلی درسته فقط گذر زمانه که دل آدم رو آروم میکنه…
    وقتی که فوت کرده بود خیلی براش قرآن میخوندم و باهاش صحبت میکردم
    و واقعا با همه وجودم حس میکردم خوشحال میشه از قرآن خوندنم
    و همین خیلی آرومم میکرد.

  12. زهرا
    زهرا گفته:

    سلام ، داداش رضا زیارت و دعاهاتون قبول انشالله.
    داداش خیلی ممنونیم ازت ، بجای خودمون ، بابا و مامان هم زیارت کردی وهم دعا .خیلی خوب فیلم گرفتی و دعا کردی برامون اشکم در اومد احساس کردم خودم اومدم زیارت خدا خیرت بده.
    خدایا خیلی ازت ممنونیم که این داداش رو به ما دادی خودت کمکمون کن که قدرشو بدونیم و به حرفاش گوش بدیم و عملیش کنیم تو زندگیمون . الهی آمین.
    آبجی فاطمه تولد شما هم مبارک باشه انشالله خداوند خیر دنیا و آخرت رو نصیبتون کنه .

    • داداش رضا
      داداش رضا گفته:

      سلام.من هر وقت میرم حرم حتما برای بچه های سایت و کانالمون دعا میکنم.همیشه دعا میکنم.به خصوص در زمینه بخشش گناه ها خیلی به امام رضا علیه‌السلام میگم که دعاتون کنه و بهتون فرصت بده …
      ولی بچه ها…امام رضا خیلی مهربونه.میگن امام رئوف.
      یعنی خیلی با مرامه.
      هر چقدرم بد باشی هیچوقت دست رد به سینت نمیزنه… تحویلت میگیره همیشه.شرمندت نمیکنه.
      من به شدت معتقدم که داخل حرم بری میتونی با امام رضا علیه‌السلام دلی حرف بزنی .قطعا میشنوه.
      تو اذن دخول این مورد ذکر شده که وقتی داخل حرم میشی امام رضا علیه‌السلام صداتو میشنوه‌ و تحویلت میگیره.حتما معنی فارسی اذن ورود رو بخونید.خیلی جالبه.
      البته با امام رضا علیه‌السلام هر جایی باشی میتونی حرف بزنیا…چون امام رضا علیه‌السلام به نفس اما احاطه داره.ولی داخل حرم ویژه تر میتونی حرف بزنی

      • زهرا
        زهرا گفته:

        سلام ، میدونم همیشه برامون دعا میکنید، مگه میشه شما اینقد واسه ما زحمت میکشید و خیر خواه ما هستید حالا تو دعا واسه ما کم بذارید فقط خواستم یه کوچولو ازتون تشکر کنم، هرچند ذره ای از لطف های شما رو جبران نمیکنه.
        اجرتون با خود خدا

  13. Maedeh🤞🏻
    Maedeh🤞🏻 گفته:

    سلام
    بچه بودم که عموم فوت شد اونا طبقه بالایی ما بودن بعد گذشت ۷ سال هنوزم تصویرش از ذهنم نمیره که شب قبل فوتش اومدن خونه ما کلا دو تا خونواده خیلی بهم عادت داشتیم از اول با هم بودیم پیش هم بودیم ولی بابام اون زمان که آبا (مادر بزرگم) سر مزار پسر و شوهرش گریه می کرد سنگ صبور میشد میگفت گریه فایده نداره… دعا کنید براشون قران بخونید و … با اینکه خیلی ناراحت بود ولی خودشو جمع و جور کرد…

    برای شادی روح همه اموات سه تا صلوات بفرستیم

  14. 🌹
    🌹 گفته:

    داداش، تو را به هر کسی که دوست داری، اگه اونجا دلت گرفت به جای من هم تو حرم برا مظلومیت امام حسین علیه السلام اشک بریز. ،، ،،😭😭😭😭😭🥺🥺🥺🥺😭😭

  15. زهرا
    زهرا گفته:

    پدرم عاشق امام رضا بود،امام رضا بابامو می شناسه، دستت درد نکنه که دعاشون میکنی این بهترین هدیه اس،ممنون داداش

  16. زهرا
    زهرا گفته:

    سلام ممنون داداش که تو حرم به یادمون هستی و برامون دعا میکنی ولی یه خواهش دارم شما که لطف میکنی دعا واسه همه مامان وباباهای از دست رفته و عزیزان از دست رفته بکن .
    زیارت و دعاهاتون قبول انشالله

  17. Hadis72
    Hadis72 گفته:

    سلام.توی کانال گفتید الان حرم میرید. خوش به سعادتتون، من راهم خیلی از مشهد دوره و این روزها خیلی دلم گرفته و دلم زیارت میخواد… داداش رضا تو رو خدا حرم میرید منم دعا کنید که به حق و حرمت آقا،خداوند بهم نظر کنه و گرفتاریم حل بشه و حاجتروا بشم😭😭

  18. شیدا
    شیدا گفته:

    سلام داداش رضا من اولین بار هست که توی سایت پیام می زارم
    یه متنی توی کانال تون خوندم که ذهنم رو درگیر کرده این که گفتید در آینده می خواهید شهید بشید و اینا
    من به مرگ شما فکر می کنم خدای یه جوری میشم که حتی خیلی نمی شناسمتون خب دیگه مرگ عزیزان خودمون بماند
    راستی احساس آبجی فاطمه در باره ی این موضوع چیه میشه بگید
    میشه توی تلگرام یه راه ارتباطی بزارید تا راحت تر از شما سوال بپرسیم و راهنمایی بگیریم

  19. لعیا
    لعیا گفته:

    سلام
    عزیز از دست ندادم ولی بابام دوهفته پیش کرونا گرفته بود و وضعیتش متوسط رو به بالا بود
    بستریش کردن، خواهرم و مامانم خیلی گریه میکردن ولی من نمیدونم از کجا ولی حس میکنم از طرف خدا یه صبر شیرینی در درونم حاکم بود
    قشنگ حسش میکردم
    اصلا استرس و اضطراب نداشتم ، مدام حرفای داداش رضا در درونم اکو میشد و میگفت لعیا نگران نباش، مرگ حقه، هرکسی عمرش تا یه جایی تعیین شده
    اصلا ترس نداشتم
    حالم خوب بود
    خیلی صبور بودم
    تو خونمون اصلا یه وضعی بود، هیچکس لب به غذا نمیزد، انگار یه نفر تو خونمون کم بود
    ولی من سپردم به خود خدا گفتم خدایا اگر صلاحم تو اینه ، اگر حکمتت اینه ، اگر رشدم تو اینه
    من حرفی ندارم تسلیمتم خدا
    داداش رضا ازت خیلی متشکرم شاید اگر یه سال قبل بود منم مثل خواهرم و مامانم گریه میکردم
    ولی خیلی این صبوری برام عجیب بود
    خداروشکر میکنم به خاطر اینکه ناشکری نکردم و بیشتر خانوادمو آروم میکردم
    دکتر به بابام گفته بود بیست روز اینجا مهمون مایی
    ولی خداروشکر بابام بعد پنج روز حالش خییییییییییییلی خوب شده بود و برگشت خونه و تو خونه به مدت دو هفته قرنطینه بود
    دیروزم قرنطینش تموم شد
    تو اون دوران بیشترین چیزی که اذیتم میکرد این بود که خوب حق فرزندیمو نسبت به بابام ادا نکردم ، حس میکنم بچه خوبی نبودم
    خداروشکر میکنم که بابام برگشت و از این به بعد تلاش میکنم وظیفمو نسبت به همه اعضای خانوادم به خوبی انجام بدم

    انا لله و انا الیه راجعون ….وعده حق

  20. .
    . گفته:

    سلام داداش
    شما از همه وقتتون کاملآ استفاده میکنید ؟ شایدم دچار کمالگرایی شدم یعنی مثلا هیچی از دست نمیدید ؟نمیشه بلاخره ی جایی از دستمون در میره

  21. شهیدعبدالزهرا
    شهیدعبدالزهرا گفته:

    اگه از دنیا برن هر روز براشون صلوات میفرستم و تو یه نامه از امام حسین _علیه السلام_
    میخوام که بهم صبر بده.
    داداش یه سوال
    در متن گفتی که همه ی یادگاری های والدینمونو از چشممون دور کنیم، یعنی همه ی عکس هاییم که باهاشون داشتیم باید از حافظه پاک کنیم؟
    البته فک کنم این موردی ک گفتی بستگی به خودشخص داره… مثلا یکی هست با دیدن اون یادگاری تا چن ساعت حالش بد میشه و گریه میکنه اما یکی یاد خاطرات خوب گذشتش میفته و حتی اگرم گریه کنه اون گریه چن دیقه بیشتر طول نمیکشه و طبیعت انسانه…

  22. zakieh
    zakieh گفته:

    سلام داداش رضا
    اگه ممکنه درباره ی تنبلی و کلا راحت طلبی بیشتر صحبت کنید
    من تازه تنها مسیر استاد پناهیان رو گوش میدم
    ایشون گفتن ترک راحت طلبی خیلی در مبارزه با هوای نفس تاثیر داره .
    ممنون میشم راهکار بدید مخصوصا برای خواب
    من صبح ها نمازمو بزور پامیشم و دوباره بیهوش میشم . جالبه که هرچقدرم شبا زودتر میخوابم دیرتر پامیشم 😐😐😑
    ممنون میشم جواب بدین 🌹

    • جُون غلام المهدی
      جُون غلام المهدی گفته:

      سلام اجی…
      چه اطلاعاتی رو درموردش میخوای بدونی؟؟
      کلا هرچند اطلاعاتت درمورد خودت بره بالا درز های روحی خودتو بهتر و بیشتر میشناسی… تنبلی مثل یه ساختمون میمونه با واحد های مختلف…بسته به شخصیت و شرایطت با واحد های مختلف سر و کار داری…پس اول حفرت رو تشخیص بده!! مثلا برای من مهمترین حفره نداشتن انگیزه بود یا کمال طلبی…
      ووو اینکه داداش رضا توی کتاب “تنبلی مادر تموم گناه هاست”/بخش محصولات/ در مورد تنبلی و راهکار های درمانش صحبت کردن!
      ان شاءالله شهید شی🌹
      خودم…

  23. مفرد مونث غایب
    مفرد مونث غایب گفته:

    سلام ب داداش و دوستان.
    ی سوال.
    بین سجاده دو نفر خیلی فرقه.
    ی سجاده صاحبشو اونقدر میکشه بالا، ک از سنگین ترین بلاها ب راحتی عبور میکنه. ولی یکی ۵۰ سال سر سجاده میشینه اما تعادل نداره.
    اشکال کار کجاست؟
    ن صرفا بگیم مخلص بودن، چون شاید حکایت خیلی از ماها باشه.

      • مفرد مونث غایب
        مفرد مونث غایب گفته:

        داداش،من جدا شعر و ادبیاتم خوب نیست.
        قشنگ هنگ میکنم ی شعر میبینم.
        چقدر گوگل کردم، تا متوجه شدم منظور شما کمیت نبود،البته توفیقی هم شد ی چیزایی دیگه ای هم یاد گرفتم با این سرچم.
        ینی اگ آدم واقعا تشنه باشه، ب اون حقایق و راز ها میرسه👌. ‌
        ممنون.
        ان شاالله خدا از این تشنگی ها قسمتمون کنه.

  24. جُون غلام المهدی
    جُون غلام المهدی گفته:

    سلام… اره
    یه روز صبح توی رخت خوابم خونه ی مادرجونم اینا نیمه خواب بودم…
    شنیدم یکی گفت سردار سلیمانی شهید شد…و تلویزیون داشت خبر میرفت!! اصلا نتونستم از جام پاشم…
    اومدم بیرون و بابام داشت میزد خودشو(خیلی سردار رو دوست داشت…زمان جنگ سربازشون بود!تا چندوقت بعدش افسرگی داشت و با هیچ کس حرف نمیزد غذا نمیخورد خیلی ساکت بود و گریه می کرد..)
    خلاصه اون روز خیلی حالم بد شد… و تا چندوقت همش گریه می کردم….
    وقتی سردار رفت… که تیکه از منم کنده شد رفت… حرفم اصلا احساسی نیست! اون تیکه ای که کنده شد قسمتی از مریضی های درونم بود!!!
    باشد که به نیستی رسیم… :))

    • مفرد مونث غایب
      مفرد مونث غایب گفته:

      سلام اتفاقا منم اون روز خونه مادربزرگم بودم با این تفاوت ک من خبر شهادتشونو گفتم،اولش باورم نمیشد میگفتم تلگرام دروغ میگه بعد زدیم تلویزیون، اصن مونده بودیم هممون. انگاری ک ی حامی رو از دست داده باشیم تو دلمون خالی شد…

    • خداروشکر
      خداروشکر گفته:

      سلام.
      بابای منم یه هفته،اول صبح بیدار می‌شد شبکه خبر میزد،هر روز صبحم می‌گفت سردار سلیمانی شهید میشه! مامانمم عصبانی میشد می‌گفت چرا نفوس بد میزنی و میزد زیرگریه … کلا بابام حس شیشم خوبی داره،مامان بابام خیلی گریه می کردن،من گریم کمتر بود حتی مراسم تشییع هم گریم نیومد فقط صدای رهبر خیلی ناراحتم کرد،خیلی سختم بود بغض رهبر تو اون لحظه،
      مراسم تشییع خیلی نشاط قلبی داشتم! صدای سردار سلیمانی خیلی بهم انرژی میده،بعضی وقتا کلیپ ازش گوش میدم تا دلم زنده بشه.

      • لعیا
        لعیا گفته:

        سلام هنوز که هنوزه شهادتشو باور ندارم 😔
        یه هفته از درس افتادم 😖
        قبلش اصلا نمیشناختمش فقط اسمشو شنیده بودم ☹ ولی وقتی خبر شهادتشو شنیدم انگار هزاران سال بود که میشناختمش انگار بابامو از دست دادم نمی دونستم باید چیکار کنم دستام قفل شده بود
        همین الانم گریم گرفته 😭
        خیلی شرایط سختی بود برام
        صبح تازه از خواب بیدار شده بودم و خوابالو نشستم بودم کنار بخاری یهو بابام زد تلویزیونو روشن کرد که گفتن ((سردار سلیمانی آسمانی شد))😭😭😭
        انگاری بهم شک وارد شد و به صورت ناگهانی از جام پریدم

        الهی که سردار دستمونو بگیره و بکشه اون بالا ها

  25. روشنی
    روشنی گفته:

    سلام من بعضی شبها توی خواب توسط شیطان اذیت میشم مثلا میاد تو خواب و القا میکنه من حضرت علی ع هستم بعد من خوشحال میشم ولی وقتی چهرشو میبینم میفهمم ک زشته و دروغ میگه نمیدونم چرا این خوابا رو میبینم میخواد منو ناامید کنه؟ میخواد منو از امامم دور کنه؟ جدیدا زیاد شده این اذیتها …لعنت برشیطان
    قبل خواب هم ذکر میگم
    به نظرتون با اهمیت ندادن درست میشه شاید اینها میدونن من حساسم و ب جن و شیطان فکر میکنم میان تو خواب و روح ادمو آزار میدن
    چون تعبیریم نداره شایدم کسی برام طلسم و دعای شیطانی گرفته آخه تو اقواممون هستن ک از این کارها میکنن ومیرن پیش دعا نویس و برای بقیه دعا میگیرن

    • زهرا
      زهرا گفته:

      منم حدود دو ماه پیش یه خواب که نه کابوس بود توش ابن زیاد و عمر و سر امام حسین و ابن ملجم بود،ولی یجوری بود ترسناک بود خوابه،وقتی بیدار شدم اینقدر حالم بد بود که رفتم پیش مادرم فقط گریه میکردم آخرش پیش یه سید بزرگواری خواب رو تعریف کردیم گف این خوابها شیطانی ان،تعبیری نداره،خدا رو شکر دیگه ندیدم، اهمیت نده شیطونه دیگه بیکار نمیشینه

        • خداروشکر
          خداروشکر گفته:

          سلام.چهره ائمه اصلا اصلا توی خواب دیده نمیشه،مگه اینکه فقط احساس کنی امام هستن،وگرنه نمیتونی چهره شونو ببینی،داداش رضا میگه شیطان بعضی وقتا با توهین به مقدسات اذیت می‌کنه و نوعی وسواسه،پرش ذهن بده، به یه سری چیزا نباید اصلا فکر کرد چون صاحب فکر اصلا تو نیستی !

        • روشنی
          روشنی گفته:

          سلام چهرشون توی خواب دیده میشه و بودن کسانی ک خوابشونو دیدن باچهره واقعی اما شیطان نمیتونه خودشو شبیه اونها کنه توی خواب

        • روشنی
          روشنی گفته:

          سلام چهرشون توی خواب دیده میشه و بودن کسانی ک خوابشونو دیدن باچهره واقعی اما شیطان نمیتونه خودشو شبیه اونها کنه توی خواب

          اون چیزی هم ک داداش میگه برای موقع بیداریه کسانی ک وسواس ذهنی راجب توهین ب مقدسات دارن ولی من توی خواب نمیتونم پرش ذهنی بزنم چون دست خودم نیست
          وباید قبل از خواب کارایی کرد ک شیطون نتونه بیاد و منو آزار بده

  26. محمدحسن🤞
    محمدحسن🤞 گفته:

    سلام.
    چه حرفای خوبی بود.
    تیرماه ۹۶ بود ک داداش رضا بهت پیام دادم گفتم رضا بابام فوت کرد. برگشتی گفتی گریتو بکن ولی شاکی نباش.دنیا مسافرخونس و همه میمیریم ولی یه حرفی زدی تو ذهنم موند.
    گفتی بهت تبریک میگم… چون ب بصیرت رسیدی و روی اصلی دنیارو دیدی و قراره رشد کنی.هیچوقت یادم نمیره…

  27. مهدی از مشهد
    مهدی از مشهد گفته:

    سلاااااااام به همه ی دوستان – ما هر چیزی داریم از الله ناز داریم – خالق اونه – یه سوال دارم – لذت خالق بیشتره یا لذت مخلوق ؟ از عسل شیرین تر الله لطیف و نازه – خوبی هایی هم که داریم و انجام میدیم هم در حقیقت الله انجام میده – اسم محسن از الله هست – خیالات و توهمات و سیاهی ها و رنج ها نتیجه ی بدی هایی هستند که در نفس ذخیره شده – تفکر حقیقته – عقل بهترین نعمته که به سوی نور لذت بخش راهبره – پس بهتره با عقل مون بهترین تجارت رو انجام بدیم – بهترین و پرسودترین تجارت کارهای خوبه : امیر المومنین علی علیه السلام – یا علی مدد…

  28. زهرا
    زهرا گفته:

    آره من یه عزیزی رو از دست دادم که شما بخاطرش پست نوشتین و بچه ها رو آماده اون روز میکنین،پدرم الان دو سال و چن ماهه که پیش خداست،موقعی که پدرم رفت هم اون خیلی مریض بود و هم من،من وسواس شدید داشتم و حال روحی افتضاح ،نمیدونم چرا فک میکنم آخرین لحظاتی که تو بیمارستان پیشش بودم و نمیدونستم دو سه ساعت دیگه برای همیشه میره،چشماش نگران من بود،انگار نگران حال من بود ولی نمیتونست بگه چون تو اون لحظه ها فقط چشمهاش کارآیی داشتن و من دستای یخ زدشو تو دستام گرفته بودم شاید میخواس بهم بگه اینجوری نمون خودتو نجات بده،خیلی خوشحالم که دستاشو توی دستام گرفته بودم چون بخاطر وسواس شدیدم نمیتونستم به کسی دست بزنم و تو تمام ماه هایی که پدرم مریض بود و روی فرش بود نتونستم با خیال راحت بهش دست بزنم و یا شاید دستاشو ببوسم ،لباساشو بشورم ،یا پیشش بشینم و باهاش حرف بزنم و یا حتی بهش بگم که دوستش دارم،بچه ها من خیلی لحظات خوب رو بخاطر بیماریم از دست دادم و هیچوقت هم نتونستم جبران کنم چون پدرم برای همیشه رفت و تا موقعی که زنده بود و قدرت حرف زدن و حرکت داشت نگران من بود و حال دلش بخاطر من بد بود و از عاقبت من می ترسید و از اینکه روزهای زندگیمو دارم از دست میدم قلبش درد میگرفت،وقتی رفت من تازه بیدار شدم انگار خدا با رفتن بابام سیلی محکمی بهم زد ،خیلی حرفها دارم که دوست دارم بهتون بزنم ولی خلاصه میگم قدر عزیزانتون رو بدونین تا هستن یه کاری بکنین،برا همینه الان دارم سعی میکنم به مادرم خدمت کنم که حداقل حسرت روزهای بعد مادرم رو نخورم،دارم خودسازی میکنم تا نود درصد وسواسمو درمان کردم به لطف خدا ،کاش بابام الان زنده بود و میدید من حالم خیلی خوب شده و دارم هر روز پیشرفت میکنم شاید اینجوری بتونم یکم اونو خوشحال کنم،بچه ها من به این راحتی به کسی نمی گم که پدر ندارم جوری که تا حالا بعضی از دوستام هم هنو نمیدونن پدر ندارم چون دوست دارم این درد رو خودم به تنهایی بکشم و ترحم رو دوست ندارم،نمیدونم چرا به شما گفتم ولی با گریه و بغض براتون نوشتم،تنها دستهایی که مجازه خودتو خم کنی و ببوسی دستای پدر و مادرته، قدرشون رو بدونین…

  29. 143
    143 گفته:

    “به نام خدا ”
    من میخوام سنت شکنی کنم و از مرگ کسی بگم که خیییلییی خیییلییئ ازش متنفر بودم .یه شخصی بود منو خیلی اذیت میکرد تا اینکه من در سن ۱۳ سالگی از محله ای که اونم همون جا بود رفتیم .حدود سه ماه بعد خواب دیدم اومد تو خوابم و بهم گفت حلالم کن ،وقتی از خواب بیدار شدم دوستم بهم زنگ زد.حدود دو ساعت بعد و بهم گفت فلانی ( یعنی همون شخصی که اومد تو خوابم ) فوت شده بر اثر تصادف در حالی که ۱۴ سالش بود ( خدا رحمتش کنه ) .اصلا باورم نمی شد و از طرفی هم ترسیده بودم چون بار اولم بود یه شخص فوت شده به خوابم می اومد .من قبل از اینکه از محلمون بریم،خیلی خیلی محرم ها به مسجد و هیئت و …میرفتم اما وقتی رفتیم یه محل دیگه چون غریب بودیم این ایام همش تو خونه بودم تا اینکه یه شب دوباره همون شخص اومد به خوابم و بهم گفت ۴۰ روز دیگه مونده که محرم تموم شه چرا روضه نمی ری، بیا بریم خونه ی ما روضه بعد تو خواب مامانم نذاشت دنبالش برم.منم بیدار شدم و خیلی ترسیده بودم به مامانم که گفتم خندید و گفت اگه میذاشتم بری دنبالش تو هم میمردی😊 خلاصه من اونقدر ذهنم درگیر شده بود که رفتم و همه چی رو برای معلم دینی گفتم ایشون گفت ببخشش، و این ۴۰ روز باقی مونده بهتره زیارت عاشورا بخونی برای شادی روحشش.اولش برام خیییییلییی سخت بود و دلم صاف نمی شد اما شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا برای کسی که ازش متنفر بودم به لطف امام حسین (ع) بخشیدمش.ممنونم که وقتتون را به من اختصاص دادید .برای شادی روح این شخص و درگذشتگان خودتون صلوات 🙏🙏🌹

    • خداروشکر
      خداروشکر گفته:

      سلام.معلومه خیلی ناراحتت کرده بوده،ببخش که خدا بهمون ببخشه…
      اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  30. ابوالفضل صالحی
    ابوالفضل صالحی گفته:

    سلام
    تو کانال گفتید احتمالا جواب سوالامون تو یکی از این چهار پسته …
    ولی من جوابمو پیدا نکردم…
    سوال من اینه که شما چطوری همیشه برای پیشرفت انگیزه دارید ؟
    من از وقتب عزت نفسمو ترمیم کردم دیگه علاقه ای به بهتر شدن ندارم …
    لطفا توضیح بدید

    • بنده در جستجوی پاکی
      بنده در جستجوی پاکی گفته:

      من خوندن کتاب عادت های اتمی رو بهتون توصیه میکنم
      خودم بعدا خلاصش رو مینویسم البته اگه داداش اجازه بدن خیلی در این موارد مفید هستش

    • زهرا خانوم(مهر۷۴،معلم جوان)
      زهرا خانوم(مهر۷۴،معلم جوان) گفته:

      به نظر من داداش رضا هر چی بیشتر سمت خدا میره لذت بیشتری میبره واسه همین انگیزش بیشتر میشه…کیه که از لذت بیشتر بدش بیاد؟
      وقتی می بینه هم داره لذت دنیا رو میبره و هم آخرتش انشاءالله درسته معلومه که فول انگیزه میشه…
      تو دنیا خیلیا دارن به خاطر مسائل کوچیک و بزرگ استرسی میشن اما کسی که ایمان قوی داره آرومه…و چه کیفی میده این آرامش…
      زیاده خواهی در این مسیر به خاطر این همه آرامش و لذت واقعا خودش دلیل انگیزه برای رفتن تا ته مسیر هست.
      کسی که پا تو این مسیر میذاره و استقامت میکنه میفهمه معنی این حرفا چیه…

  31. زهرا
    زهرا گفته:

    سلام ، داداش به چه چیزی اشاره کردی واقعا باید از قبل آماده شد برای مرگ عزیزان مون.نظرات بچه ها رو که خوندم اشک از چشمم اومد خداوند همه عزیزاتونو و هم چنین پدر خودمو مورد رحمت و مغفرت ویژه خودش قرار بده.
    منم سال ۹۶ پدرم رو از دست دادم ، پدرم ناراحتی بخصوصی نداشت فقط یهویی یه شب قلبش درهد گرفت بدجور بردیمش بیمارستان و اوردیمش خونه بعد دو روز شب که ما خوابیده بودیم از دنیا رفت ، شب جمعه بود روز ولادت حضرت فاطمه ، پدرم نماز نمی‌خواند و خیلی ساده بودسواد نداشت ولی خدا و اهل بیت رو دوست داشت خیلی دوست دارم بدونم خدا چه جوری باهاش برخورد می‌کنه چون اهل نماز نبود خیلی براش نگرانم دوست دارم بجاش نماز بخونم ولی خودم اینقدر نماز قضا دارم که نگو ، میترسم واسه نمازای خودم کم بذارم.ولی خیلی کار خوب انجام میدم وهدیه به روحش میکنم ، بعضی اوقات میاد خوابم غمگینه و بعضی اوقات هم شاده و خوشحال خیلی دوست دارم بفهمم دلیل این دو حالتش چیه؟یعنی اون دنیا اینجوریه؟من وقتی که پدرم از دنیا رفت تازه یه سال از متحول شدنم می‌گذشت و زیاد احترامشو‌نگه نمی‌داشتم ولی بعد تحولم که دیدم خدا اینقد سفارش به احترام به پدر و مادر کرده،تمرین کردم بهشون محبت کنم و احترام بذارم والان خوشحالم که تونستم ذره ای به پدرم محبت کنم یا احترام بذارم چون اگه این کارو نمی‌کردم الان خیلی ناراحت بودم و باید ادامه اش بدم با خیر و خوبی رسوندم .ولی حسرت یه بار بوسیدن دست و پای بابام رو دلم موند بد جور فقط به خاطر خجالت لعنتی ،الان عکس رو سنگ قبرشو میبوسم .
    داداش تو پست نوشته بودی که روح پدر و مادر می‌ره آسمون و از اون لحظه به بعد از تمام اعمالت اگاهی دارن چون باقیات صالحاتشون هستی ، یعنی الان پدرم از تمامی اعمال من آگاه هستش؟من اینو نمی‌دونستم

    • زهرا
      زهرا گفته:

      برای نمازهای پدرتون با مرجع تقلیدتون تماس بگیرین و اگه پدرتان پسر بزرگی داره ادای نماز و روزه های پدرتون به عهده پسر بزرگه،ولی همینطوری از این مساله نگذرین،پدرتون الان به شما نیاز داره،ان شاالله روحش در آرامش باشه

      • زهرا
        زهرا گفته:

        سلام خیلی ممنونم از راهنمایی تون، خونواده ام هیچکدام اهل نماز نیستن، اتفاقا یه بار داداش بزرگم گفت بابا اومده خوابم بهم گفته نماز بخون ، من مرجع تقلیدم رهبر هستش چطور میتونم باهاشون تماس بگیرم؟

        • زهرا
          زهرا گفته:

          خیلی راحت تو گوگل سرچ کن هم سایت رهبری هست، حتمن شماره تماسی ،چیزی پیدا میکنی،میگن خواب اموات همون طوری تغییر میشه که تو خواب میبینی ،یعنی هر طوری دیدیش و هر طوری هم لباس پوشیده باشه و هر طوری هم حرف زده باشه درسته ،یعنی تعبیر خاصی نداره،پس پدرتون واقعا محتاج کمک های شماست، در کنارش هم پیشنهاد میکنم هر کار خیری میکنی پدرت رو شریک کنی و تو نمازهات براش دعا کن ،دعای فرزند در حق والدینش موقره،براش آمرزش بخواه،از خدا طلب بخشش کن براش،اگه هم رفتی سر خاک بهترین هدیه ای که میتونی بهش هدیه کنی خوندن سوره یاسینه

        • زهرا
          زهرا گفته:

          واقعاً راست میگید همونجور که تو خواب هستن اون دنیا هم اونجورین؟؟اخه من حدود یه هفته پیش بابامو خواب دیدم دیدم از در حیاط اومد تو خونه با لباس خوب و خیلی شاداب و خوشحال با منو مادرم احوالپرسی کرد منم فک کنم ازش پرسیدم چه خبر ولی چیزی نگفت،خیلی براش دعا میکنم من تمام اعمال مستحب رو هدیه میکنم به اهل بیت و بعد ثواب این هدیه رو تقدیم میکنم به بابام اینو حاج آقا عالی گفتن .ثوابش خیلی بیشتر میشه

  32. یافاطمه الزهرا
    یافاطمه الزهرا گفته:

    سلام داداش میش جواب بدید.اگه پدر و مادرت بیشتربع این ازت خوشحال شن ک تومادیات و کارو ایناپیش رف کنی و از لحاظ معنوی هرکارکنی زیاد به چشمشون نیاد.مثلامن یه کاری رفتم ی چن ماهی ک توش لغزش زیادبودولی تمام سعیم داشم خوب باشم حجب و حیااحترام نماز،کارش پول خوبی داش ولی بامن سازگارنبودانقدبهم فشاراورد که شوک عصبی نزدیک ب سکته بهم واردشد.پدرمادرم ناراحت این بودن ک چرانمیتونم دیگ برم سرکارفقط کارمهم بودبراشون ناچارفرداش ک ازبیمارستان اومدم بازرفم چون طاقت نگاهاشونوسردی هاشون نداشم.داداش بنظرت چیکارکنم من پاک بودنم برام مهم برام مهم شرمنده امام حسین نشم توخونه حتی ب غیبت خیلی حساسم یادوری میکنم ازبحث یاتذکرمیدم و میگم چ عواقبی داره حتی کتابایی ک معرفی میکنیدو جاهای خوبشومیخونم براشون اما اینااصلا ب چششون نمیاد.نمیخام عُجب بیام نه اصلا.میگم ک اینجوره چیگارکنم 😔💔

    • روشنی
      روشنی گفته:

      سلام از پدر مادر باید اطاعت کرد غیر از جاهایی ک توش ممکنه از خدا دور بشی و برخلاف خواست خدا باشه خدا بر همه چیز ارجحیت داره

  33. سعید
    سعید گفته:

    سلام…
    من،مادر بزرگ، مادرم سال ۸۲ فوت کردند…
    البته ایشون توی روستا زندگی میکردن…
    منم از اول دبستان تا سوم دبستان در همون روستا زندگی کردم…یادمه هر وقت امتحان داشتم میرفتم پیششون تا برام دعا کنن…همیشه میرفتم پیششون و کاراشون رو انجام میدادم و کلی دعام میکردن…دلم برای خوراکی های که برام میذاشت تنگ شده…دلم تنگ شده براش …دلم برای دعا هاش… نماز خوندنش تنگ شده…دلم برای عشق بدون قید و شرطش تنگ شده…دلم میخواد یه بار دیگه سرم رو بزارم رو زانوش…بی بی خدا رحمتت کنه…

  34. روشنی
    روشنی گفته:

    سلام من مادربزرگمو خیلی دوست داشتم موقع بیماریش ب مرگش فکر میکردم ناراحت میشدم اون روزا خیلی تو باغ نبودم و خودمو اذیت میکردم بعد از فوتشم ی شب ب شدت تا صبح گریه کردم بعد فهمیدم ک کارم اشتباهه چون باعث رنج‌و ناراحتی برای روحش میشم و بعد ها با دیدن برنامه های مرگ تقریبی فهمیدم ک اونها با مرگ ب اگاهی کامل میرسن و اگر پاک باشن جاشون عالیه مادربزرگ منم خیلی مومن و پاک بود والان تو بهشت جاش عالیه چند روز بعد از فوتش خواب دیدم رفته حج چون حج نرفته بود تو دنیا و اومد و رومو بوسید باچادر سفید خدا اونجا ب ارزوهاش رسوندش خدا رحمتش کنه همیشه ب یادشم وبراش قران و صلوات میفرستم من خودم ی حسی بهم میگه دعای مادربزرگم بعد از فوتش کمکم کرد گناهمو ترک کنم چون تا قبل اون مدام شکست میخوردم اما بعدش چون مدام براش قر ان میخوندم وصلوات و…وازش میخواستم کمکم کنه بعد از یکی دوبار شکست دیگه ب لطف خدا و تمرینات واگاهی های این سایت کاملا ترک کردم
    خدایا شکرت من ته ناامیدی بودم اما شد ب لطف خدا اصلا تصور اینکه اون تو اون دنیا از اعمال من آگاه میشه وبدونه من چ کار زشتی رو انجام میدم چقدر بد و شرم اوره بعد از مرگم چ جوری تو روش نگاه کنم ایناهم تو فکرم میومد ومیدونم ک کارای خیرم خوشحالش میکنه چون منو خیلی دوست داشت

    هرکسی این پیامو تا اخر خوند ی صلوات ب نیتش بفرسته لطفا
    الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

  35. رنگین کمان
    رنگین کمان گفته:

    سلام
    من تا حالا عزیزانم فوت نشدن

    اما اگر پدر و مادرم فوت کنن فک نکنم ناراحت بشم چون اونا هیچ وقت دلسوز من نبودن وهمیشه بین بچه هاشون فرق میزاشتن
    تنها چیزی که منو از فوت والدینم ناراحت میکنه بی خانمان شدن خودمه چون همیشه بعد فوت والدین بچه ها سر میراث دعواشون میشه

    من والدینم هیچ وقت دلسوز من نبودن وبه خاطر دیگران همیشه بامن دعوا کردن. لذا عشق خاصی بهشون ندارم که ناراحت بشم

    فقط دعا میکنم براشون همیشه که خدا عافیت و عاقبت بخیری بهشون بده

    و دعا میکنم یه روز بفهمن با بی مهری به من چه صدماتی. چه ظلمی درحقم کردن

    من سعی کردم ببخشمون چون از رفتارشون یاد گرفتم درآینده اگه بچه ای داشته باشم چطور باهاشون رفتار کنم
    خدا هم منو ببخشه هم والدینم رو
    هر کار میکنم نمیتونم با مادرم دعوا نکنم با اینکه خیلی تو کنترل خشم خودم سعی کردم اما هنوز موفق نشدم برام دعا کنید

  36. Migmig
    Migmig گفته:

    من عموم فوت کردن تا حالا سر قبرشون نرفته بودم
    همین پنجشنبه ای که گذشت بعد ماه ها رفتم سر قبرش خدا رحمتش کنه
    رفتم قبرستون تا اروم شم اما حالو هوام مثل همیشه نبود
    یه روزی هممون می میریمو قاطیه خاک میشیم
    مرگ خوبه به نظرم مرگ واقعا خوبه
    مرگ میتونه امید باشه
    تحمل کن تحمل کن بلاخره که میمیری
    هر وقت از خودت پرسیدی تا کی تحمل کنم؟
    بگو تا موقع مرگ
    مرگ اونقد رام دور نیست
    اون دنیا خوبیش اینه اینقدر جذابیت داره که این دنیا یادت میره خخ قشنگ ذهنت منحرف میشه
    اما اینوریا شاید دلشون بگیره از نبودنت
    بعضی از ادما هستن که بهت بدی کردن دلت نمیخواد حلالشون کنی از طرفیم میگی بزا حلالش کنم تا حتی اون دنیا م نبینمشون
    یه ادنایی هم هستن دلت میخواد حلالشون کنی اما میگی من که نتونستم تو این دنیا ببینمیش بزار نبخشمش تا حداقل اون دنیا که امد واسه حلالیت بتونم ببینمشو بگم حلال 🙂😔

  37. خدیجه
    خدیجه گفته:

    سلام داداش رضا ده سال بیشترکه مادرم ازدست دادم حق باشماست وابستگی ادم داغون میکنه من وابسته شدید به مادرم داشتم بعد اون کلان داغون شدم نتونستم اهدافم ادامه بدم درضمن جز بچه های سایه هستم ولی داداش من هنوز نفهمیدم چرا فراموش نمیشه وچرا گریه ام قطع نمیشه دلیل اینکه مدام توفکرشم گریه میکنم دلیلش وابستگیه یادلتنگی واقعان ؟راستش من بعدمرگ اون داغون شدم وهنوزم هستم نتونستم پاشم داداش الان که این پست گذاشتین خواهش میکنم بگید مشکل من کجاس که بتونم بازم پاشم ممنون میشم جواب بدین التماس دعایاعلی

    • Migmig
      Migmig گفته:

      خدا لعنت کنه شیطانو 😭
      تو کمینه درست موقعی که حالت خرابه زخم شدی میاد سراغت دست میزاره رو زخمت تادردت بیشتر شه
      تا داغون تر شی تا نابود تر شی
      به صفر میرسونتت در حالی که واقعا هنوز امیدی هست اما اون کاری میکنه ناامید تر شی
      قشنگ میدونه باهات چیکار کنه تا زمین گیرت کنه
      خواهر عزیزم گول این شیطانو نخور
      نزار از ضعفت استفاده کنه
      خواهرم گذشته از شیطان ازت خواهش میکنم مراقب خودت باشی
      خیلی از آدمای شیطان صفت منتظرن تا یه ضعفی ازت پیدا کنن بعد به بهونه کمک نابودت کنن وابستت کنن از این ادمای مریض زیاد هست
      خواهر مراقب خودت باش خواهش میکنم مخصوصا اگه سنت از ۲۰ کمتره خیلی مراقب باش
      نزار از حس دلتنگیت و وابستگیت سو استفاده کنن
      خواهش میکنم هوای خودتو داشته باش
      اینا از رو تجربست که دارم بهت میگم
      موفق باشی

    • روشنی
      روشنی گفته:

      سلام کسی از ذهن وفکرتون خبر نداره خودت برو راجبش تو دفترت بنویس ببین چیا یادت میاد ک ناراحتت میکنه اینکه نداریش چه ضررهایی برات داره چ حس های منفی داری بعد برای هر کدوم جواب درستو پیدا کن
      مثلا با رفتنش من تنها شدم جایی برم باید تنهایی برم مردم با مادرشون میگن میخندن من ندارمش بعد فکر کن ک خیلیا هستن مادرشون فته اون طرف ب جاش ی دوست خوب پیدا کردن اگرم نشد تنهایی هم میرن ومیان و میتونن قوی باشن و از پس خودشون بربیان
      و خدا رو دارن
      اونم اون طرف تو بهشته و من میتونم اینجا با اعمال و رفتارم کمکش کنم وشادش کنم کتاب س دقیقه در قیامت رو بخون

    • 🤞
      🤞 گفته:

      خدا مادرتونو بیامرزه…
      به نظرم به خاطره فکر کردن زیاد به این قضیه هستش مدام به فکر مادرتون هستید،خاطرات رو مرور میکنید،هی با خودتون میگید ای گاش الان پیشم بود و…غم از دست دادن عزیز خیلی خیلی سخته و اگه باهاش کنار نیاید خودتون اذیت میشید …
      یا علی

  38. خداروشکر
    خداروشکر گفته:

    سلام
    شاید یه فانتزی ذهنی باشه…
    ولی من همیشه به همسر امام حسین،خانوم رباب توسل میکنم…خانوم رباب،مادر حضرت علی اصغر، انقدر امام حسین رو دوست داشت که به اندازه حضرت زینب نتونست تاب بیاره،و هر روز سر مزار امام حسین میرفتن و گهواره بچه شونو تکون میدادن که مبادا حضرت زینب بیقرار امام حسین بشه،(به نشانه ادب بود!)ولی بیشتر دل تنگ امام حسین بود🙂به سال نکشید که از دنیا رفتن.⁦❤️⁩
    میگم خدایا چشم،من تعیین نمیکنم کدوممون زودتر،زبونم لال…اصلا شاید نبود من برای همسرم سخت تر باشه،بارها تو ذهنم بود پیش حرم امام رضا،آمین این دعارو بگیرم که یه ثانیه هم شده من زودتر بمیرم…ولی دلم نیومد،برای همین به خانوم رباب توسل میکنم میگم فاصله عمری مون کم باشه من طاقت نداشتنشو ندارم.

  39. خداروشکر
    خداروشکر گفته:

    سلام.قلبمو به درد آورد این پست ولی از خوشحال کردن اموات گفتید سبک تر شدم،داداش منم از شما و فاطمه جان،فاتحه فرستادنو یاد گرفتم،زیاد نمی‌فرستادم ولی الان باحوصله میفرستم،من حالم بد میشه از قبرستون و شرایط اونجا،با اینکه از مرگ خودم نمیترسم.البته دوبار ترسیدم،ولی دوباره برای خودم یادآوری کردم مرگو و معادو،و امام حسین رو،توی قبر خودسازی شهدای دوکوهه رفتم،حس بدی نداشتم،چون اون قبر خودسازی بود.برای این پست إن شاء الله برنامه ریزی میکنم.
    یه عزیزی بود عمر کمی کرد،به شوخی قسم خاصی بود فقط چون برام مدلش جالب بود تکرار کردم،با خنده بهم گفت حواست باشه داری قسم کیو میخوری! قسم خدا ،قسم آسونی نیست! (خدایا صبر بده بعضی نبودنا واقعا سخته،دوست داشتم تو شادیام باشه،چون خیلی دوسم داشت مثل داداش برام عزیز بود…)

  40. در پناه حسین
    در پناه حسین گفته:

    سلام🤚
    اول از خدا بعد از شما داداش به خاطر این پست ممنونم
    وقتی کامنت بچه هارو خوندم فقط گریه 😭کردم
    تلنگر بزرگی با این پست خدا به من زد
    خیلی وقت بود که پدر و مادرم رو فراموش کرده بودم
    پدرو مادری که جونیشونو به پای من ریختن 😔
    مادری که مهربونیش بینهایته،پدری که محبتش بی منته
    پدرو مادر مثل یه گنجن که تایه مدت پیشت هستن و تو میتونی ازشون بهره ببری اگه برن دیگه هرگز همچین گنجی گیرت نمی یاد…
    بعد از خدا هیچکس مثل پدرو مادر آدمو دوست 🧡نداره،
    خدا چقدر کریمه که همچین فرشته هایی رو فرستاده تا مراقب ما باشن.
    دوستان تا میتونید نوکریه پدرو مادرتونو کنید.
    یه روزی نیاد که حسرت بودن کنار پدرو مادرمونو بخوریم.
    به اندازه تک تک ریز دانه های شن از خدا و شما ممنونم داداش،تلنگر خیلی خیلی بزرگی بود.
    چون خیلی وقت بود که این چیزا یادم رفته بود ..

    یاعلی

  41. H.B
    H.B گفته:

    سلام به داداش رضا عزیز و دوستان خیلی خیلی خوب سایت داداش رضا
    راست ش بله من ۴ سال پیش تیر ماه سال ۹۵ خواهرم رو در مسافرت بر اثر صانحه تصادف از دست دادم
    خواهرم تازه میخواست مهر بره به کلاس اول 😔
    اما خب قسمت نبود و فرصت نشد
    میدونین من خیلی فک کردم که چه خاطره ای رو براتون بگم از اون عزیز تا شما دوست داشته باشین ‌ و خوش تون بیاد
    بعد که فک کردم به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز بهتر سخنرانی اون نمیتونه برای شما دوستان عزیز جذاب باشه
    راست ش خواهر من یک سال قبل مرگ ش در جشن پایان سال مهد کودکی که می‌رفت سخنرانی راجب اباعبدالله الحسین و درست زندگی کردن ما به عنوان یکی از انسان های خوب و یار و یاور ائمه بود
    شما دوستان عزیز اگر دوست داشتین سخرانی ش رو ببینید باید در قسمت جستجو آپارات بزنین
    ( سخنرانی مرحومه مهدیس باصری )
    امیدوارم که دوست داشته باشین و به درد تون بخوره
    اتفاقا با حال و هوای این روز ها هم مربوطه
    🙏🙏🙏🙏

      • روح الله داداشی
        روح الله داداشی گفته:

        من رفتم اپارات سرچ کنم ببینیم ۵ ثانیه اول قطش کردم چون حالم خیلی از خودم بهم خورد همیشه فکر میکنم این کسایی که خوب بودن مردن و سرطان گرفتن چرا من کثیف باید به این راحتی زندگی بی ارزشمو ادامه بدم
        چرا ؟؟؟؟؟؟؟

  42. F
    F گفته:

    با سلام
    پدر من سال ۹۷ فوت شدند در عرض یک روز
    اون موقع همه شوک بودند و گریه میکردند چون خیلی پاک زندگی کردند و دست گیر همه به خصوص جونهای فامیل بودند
    از لحاظ اقتصادی زندگی متوسط داریم
    ولی وقتی کسی ازشون کمک میخواست کمکش میکردند
    مثلا اگه کسی چکی داشت که مال چند ماه بعد بود ولی الان به پول احتیاج داشت بابا چک را میگرفت و بهش پول میداد
    چند وقت پیش پسر عمه ام چکی داشت ولی کسی حاضر نشده بود کار باابای منو برای اون انجام بده الان که به پول احتیاج داره بهش پول بده و چک اونو بگیره
    اخر سر هم از زور ناراحتی چک را پاره کرده بود
    الان ورد زبون اطرافیانم اینه
    که خدا بیامرزدشون
    کار مردم را راه می انداخت
    بخیل و خسیس نبود
    باخدابود
    و چه سعادتی بالاتر از این که مردم بعد از مرگ به نیکی از ادم یاد کنند
    من ۲ سال پیش تازه وارد مبحث شکرگزاری شده بودم
    همیشه بابت وجود پدر و مادرم از خدا سپاسگزاربودم ولی
    فکر میکردم خب والدینم که زنده هستند
    خب سالهای دیگه هم هستند
    ولی ای دل غافل که ….
    ممکنه یک روز صبح پدرت را ببینی ولی شب دیگه نباشه
    افراد نزدیک و دور در مورد پدرم میگفتند
    خدا گلچین هست خیلی زود اونو پیش خودش برد

  43. روح الله داداشی
    روح الله داداشی گفته:

    پدر بزرگم وقتی فوت کرد ::: وقتی زنده بود دائم در حال نماز و روزه بود حتی اخر ای عمرش که زمین گیر بود بدنش فلج شده بود امام لباش ذکر میگف من فکر میکنم تو خاب هم ذکر میگفت بعد از فوتش مادرم براش خیلی خیرات داد و هرزگاهی میاد تو خواب ما و همیشه تو خواب در حال غذا خوردنه تعبیرش اینه که خیرات ما بهش رسیده و رازیه
    خدا همه بنده ها رو رحمت کنه من همیشه میگم خدایا عذاب رو از پدر و مادرم بردار به من بده اونا طاقت عذاب ندارن منم که کثیفم و حق عذاب دنیا و اخرته اونا حیفن

    • روشنی
      روشنی گفته:

      سلام این حرف درست نیست شدنی هم نیست ک خدا از عذاب اونها کم کنه ب شما بده شما دعا کن تو همین دنیا پاک بشی و بری اون طرف و اینطوری باعث خیر برای اونها هم میشی وعذاب اون دنیا قابل توصیف و تحمل نیست دائمیه کم نمیشه و مرگی وجود نداره تا راحت بشی پس اینقدر راحت از عذاب شدن و …حرف نزنید و همت رو روی پاکی بذارید

  44. بنده ی خدا
    بنده ی خدا گفته:

    سلام روز شنبه ۱۰مهر سال ۷۲ مادرم که همراه برادر ۳ سالم بود جلوی کوچمون تصادف می کنند من ۱۹ سالم بود و ۳ تا داداش بعد خودم بودن خیلی سخت گذشت داداش ۳ سالم فقط دستش شکست چقدر که بهانه می گرفت شب تا صبح رو پاهام می خوابید و تکونش می دادم حالا ۳۰ سالشه و این که بعد از این من باید جای مامانم را پر می کردم . اون روز تصادف اولین جلسه کارورزی ما تو تربیت معلم بود که مدرسه می رفتیم مامانم خوشحال بود صبح تمام لباسام را اتو زد و خلاصه این که مادر مهربونی داشتیم که خیلی زود از دست دادیم . حالا خودم مادر دوتا دخترم ولی برای یک دختر شب عروسی و وقت به دنیا آمدن بچش خیلی سخته بی مادری
    به یاد حضرت زهرا سلام الله علیها و دیگر مادران آسمانی حمد و سوره ای قرائت کنیم و آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری و عمر با برکت و با عزت برای همه پدران و مادران را دارم ‌.

        • بنده ی خدا
          بنده ی خدا گفته:

          سلام ممنون از شما دوست و همکار عزیز خدا همه اموات را بیامرزه
          عاقبت بخیر باشید و در پرورش گل های این جامعه موفق باشید

        • بنده ی خدا
          بنده ی خدا گفته:

          سلام
          زیر پیام داداش رضا نتونستم بنویسم .داداشم که خدارا شکر خیلی خوبه الان فوق لیسانس برقه و خدارا شکر تو کارش موفقه انشاءالله که همه جوانها عاقبت بخیر و خوش بخت و زود بخت بشن . فکر می کنم دعای مادرمون پشت سرمونه خدارا شکر همه داداشام خوبن خداوند همه را از شر همه بلایای جنی و انسی و نفسی حفظ کنه

  45. نجمه سادات
    نجمه سادات گفته:

    سلام
    من برادرم رو وقتی ۲۲ساله بود از دست دادم.
    همیشه از اینکه گناه هاشو خدا نبخشیده باشه براش نگران بودم.
    یه بار که توی مسجد کوفه براش یک شبانه روز نماز قضا خوندم وقتی از سفر برگشتیم خواب دیدم اومد خونه، بسیار خوشحال هست من رفتم طرفش. اون هم من رو در آغوش گرفت و این طوری از من تشکر کرد.
    بچه ها اگه کسی رو دوست دارید که از دست دادید براش کارهای واجبی که ازش فوت شده بجاش انجام بدید.

  46. امیررضا
    امیررضا گفته:

    سلام داداش رضا من ۱۴ سالمه وقتی دو سالم بود پدر بزرگم رو از دست دادم و اگه اشتباه نکنم دو سال بعد مادربزرگم از دنیا رفت چیزی ازشون یادم نیست ولی هر وقت میرم سر خاکشون براشون فاتحه میخونم و باهاشون حرف میزنم و ازشون میخام برام دعا کنن،خیلی دوست دارم که الان بودن😔😔لطفا برای شادی روحشون براشون فاتحه بخونین🙏
    داداش رضا یه سوال بچه های سایه چیه!؟

  47. ...
    ... گفته:

    ایکاش یک سایتی با زبان انگلیسی برای نمایش چهرهٔ واقعی اسلام هم میساختی تا تعدادی از غربی ها از خواب غفلت بیدار بشن.
    و همچنین سایتی به زبان عربی تا اهل سنّت حق رو پیدا کنن.

    • جُون غلام المهدی
      جُون غلام المهدی گفته:

      سلام
      مصاف بین الملل هست….
      میدونی؟الان دیگه سایت هر مرجعی رو بری به چند زبان زنده دنیا میتونی متن بخونی!

  48. Maedehhh
    Maedehhh گفته:

    سلام خیلی ممنونم در مورد از دنیا رفتن عزیزانمان نوشتی واقعا گریم گرفت
    الان دارم با اشک می نویسم
    پنج سال پیش یعنی ۱۶ سالم بود
    من خیلی به پدرم وابسته بودم جوری وابسته بودم از درونش با خبر میشدم که چه ناراحت باشه و چه خوشحال
    خیلی بهش علاقه دارم دخترا بابایی هستن
    من مادر زادی ناشنوا دنیا اومدم با اینکه پدرم زندگی سختی داشت بازهم رو پای من وایساد تا من خوب بشم و در عمل جراحی کاشت حلزون کردم که بشنوم خداروشکر خوب شدم
    ۱۶ سالم بود با مادرم یه کوچولو بحث کردم منم گذاشتم رفتم بالا خانه
    بابام ناراحت شده بود منو خیلی صدا زد اما متاسفانه نرفتم پیشش
    ماه رمضان بود شب قدر رفت مراسم
    هیچکس بلد نشد پذیرایی کنه فقط بابام پذیرایی کرد یکدفعه قلبش میگیره چون عرق کرده بود بقیش نمیتونم بگم خیلی حالم بده من هنوزم خوب نیستم همش غصه پدرم می خورم که چرا رفت همش بخاطر حضرت رقیه گریه میکنم واقعا سخته پدر نداشتن
    همه فامیلام شوکه شدن با اینکه پدرم خیلی مرد خوبی بود احترام خیلی خاصی داشت خیلییی و هنوزم به مردم کمک میکردن به ما نگفتن وقتی فوت کرد همه اقوامون گفتن که بابات به ما کمک کرده بود واسه زندگی مشکلات به ما پول میداد 😔
    دوستان بااینکه نوشتن من خوندین تو رو خدا قدر عزیزانت بدونید خیلی بدونید بخدا ارزش دنیا نداره که ندونید

    برای شادی پدرعزیزان فاتحه بفرستین ممنونم

  49. amirhossein_jr
    amirhossein_jr گفته:

    سلام
    مادربزرگمو خیلی دوست داشتم که از دنیا رفت
    با بچه های کوچیک و بزرگ شوخی میکرد تو خیابون و شخصیت دوست داشتنی ای داشت
    میخندوند نوه هارو یا بقیه بچه ها رو با کارای مختلف با بچه هاش شوخی میکرد
    یادمه بچه بودم یه کاپشن برام خرید مامان بزرگم تا زیرزانوهام بود کربلا فکر کنم رفته بود
    شبیه این کت و کاپشن درازا که پاهارو هم میپوشونه ولی این ناخواسته بود
    خخخ
    فکر کنم اگه هنوزم بود برام گشاد و بلند میبود
    این خاطره باحالی بود
    روحیه شادی داشت
    روح همه رفتگان شاد
    یا حق

  50. نفیسه
    نفیسه گفته:

    سلام داداش بابت گذاشتن پست ممنون
    خیلی یاداوریه خوبی بود
    یادمه قبلا درمورد مرگ صحبت کردین کلی گریه کردم
    اما اینبار نه
    نیاز به یادآوری این مطالب بود
    انگار پذیرش مرگ برام راحتتر شده
    .
    درمورد مرگ عزیزان هم بوده اما مرگ ینفر منو خیلی تو شوک برد
    همین امسال یکی از دوستام ک تازه باهم آشنا شده بودیم بهش خبر دادن باباش فوت شده
    بابای دوستمو تاحالا ندیده بودم اما واقعا حس کردم مرگ به آدم خیلی نزدیکه
    باباش یهویی فوت شد و دوستمم خیلی با باباش رابطش خوب بود
    با اینکه اصلا نمیشناختمشون اما منو یکی از دوستام تا چند روز تو شوک بودیم
    واقعا عمیقا درک کردم مرگ به من و عزیزانم نزدیکه
    شب برای بابای خودم گریه میکردم
    چون منم دختر خوبی براشون نبودم و هنوزم نیستم
    دارم تلاشمو میکنم اما هنوز اونی که دوست دارم بشم نشده
    پذیرش مرگ رو خداروشکر حل کردم چون حس میکنم آرامشم بیشتر شده
    یکی از چیزایی ک قبلا آرامشمو بهم میزد یاد مرگ عزیزانم بود
    فقط باید جبران کنم
    اگه رابطم باهاشون خوبه خوب بشه میدونم که اونموقع حسرتی ندارم
    گریه من از نگرانی برای اون دنیا و اذیت شدنشون بود
    برای همین وقتی سردار شهید شدن ،جنس ناراحتیم فرق داشت
    اما خیلی میتونه کمک کننده هم باشه

  51. هدی
    هدی گفته:

    سلام
    داداش رضا میدونم ک شما دور از مادرتون هستید
    منم شهری ک ازدواج کردم دور از مادرمم و زندگی خودم خوبه خداروشکر ولی دائما عذاب وجدان دارم که نمیتونم ب مامانم سر بزنم مادرم بچه بزرگ کرده که بهش برسیم ولی الان تنهاس این عذاب وجدانم و دلتنگی و وابستگی زیادم ب مادرم باعث شده ب همسرم و زندگیمم نتونم خوب برسم و انگار امید ندارم و همش گریم میگیره
    از طرفی مادرم خیلی وابسته ب دیگرانه و خودش تنهایی حوصلش نمیگیره بیرون و… بره و دائم تنهاس و دائم برا من و دوریم گریه میکنه و این هم باعث این موضوع شده
    ممنون میشم راهکاری بدید تا از عذاب وجدان و دلتنگی و… در بیام و ب زندگیم و… برسم

    • داداش رضا
      داداش رضا گفته:

      سلام.
      یه کور نمیتونه عصا کش کور دیگه باشه.
      خودتو خوشبخت کن تا مادرت بهت افتخار کنه.
      نباید بچه بزرگ کنی که بعدا به دردت بخوره.این یعنی عدم اخلاص.برای خدا باس بچه بزرگ‌ کرد.بدون توقع.
      امید داشتن به کسی غیر خدا شرک خفیه.

  52. Sorbhi
    Sorbhi گفته:

    اره من ۴ساله کسی روک همه چیزم بودازدست دادم برام مرد ولی مال شمایه قبرداره میرن سرقبرش ولی مال مال من نداره

  53. فریبا
    فریبا گفته:

    ۱۳ساله دیگه مادربزرگمو ندارم
    خدا رحمتش کنه،خیلی چیزا ازش یاد گرفتم
    یادمه تو نوجوونی خیلی خوابالو بودم و نماز صبح زورم میومد از خواب پاشم،مادربزرگم با ما زندگی میکرد،قبل از نماز صبح میومد بالاسرم اونقد نوازشم میکرد و حرفای قشنگ تو گوشم زمزمه میکرد و قربون صدقم‌میرف تا از خواب بیدارم میکرد،تو عالم خواب هرچی پسش میزدم و شیطون سنگینم‌میکرد تا نمازم قضا شه ولی بی بی دوست داشتنی من خسته نمیشد تا بلاخره از خواب بیدارم میکرد
    روحش شاد،تو دامن اون بود که من عاشق نماز شدم
    هنوزم با یادش‌گاهی با گریه میخوابم
    خدا رفتگانتون رو بیامرزه
    لطفا برای شادی روحش صلوات بفرستین.یه دنیا ممنون❤

  54. ....
    .... گفته:

    مادرم بودن که در بستر بیماری وقتی بهش می‌رسیدم و خدمت می‌کردم دعا می‌کرد می‌گفت ان شاء الله خوشبخت بشی . الانم که دیگه تو این دنیا نیست دلخوش دعایی هستم که تو زمان زنده بودنش برام می‌کرد.

  55. راضیه
    راضیه گفته:

    سلام، چندین سال میشه پدربزرگم فوت شده من خیلی دوستش داشتم و دارم… من جز بچه های سایه هستم… یادمه پدربزرگم همیشه حواسش به من بود بازار میرفت واسم حتما چیزی میخرید یا زمانی که واس نمره درسی باهام دعوا میکردن گریه میکردم و میرفتم پیشش. امیدوارم خدا پدربزرگمو بیامرزه و جاش اون دنیا بهشت باشه.

  56. Maryam
    Maryam گفته:

    خیلی حرفه…ولی نمیگم دارم فک میکنم گفتنشون چه دردیو دوا میکنه هیچی
    پدر مادرم رفتن بیرون دلم شور افتاد اینو که خوندم همین الان زنگ زدم بابام
    بابام وقتی کلاس پنجم بودم یه ربع تموم کرد دوباره برگشت
    من همیشه میگم خدا فقط به من رحم کرد چون خیلی شوت بودم اونموقع ها
    چن سال پیشم دوباره سکته کرد
    من واقعا استرس زیادیو تحمل میکنم مخصوصا تو این مدت بخاطر کرونا
    داداشم پاش بد شکست ولی جوش نمیخوره یه خواب خیلی بد دیدم تو خواب گریه میکردم
    صدقه میندازم الان و به خدا اعتماد میکنم
    من تمام حرفایی که زده شدو قبول دارم

  57. Raha
    Raha گفته:

    سلام .من ۴سوال پیش شب اول محرم همسرم را به خاطر بیماری فوت شد.اون موقع فرزندم باید پیش دبستانی میرفت.۶سالی که با همسرم زندگی کردم برای اینکه مریض بود.هر کاری کردم احساس خوشحالی بکند.

  58. فاطمه
    فاطمه گفته:

    سلام من داداشمو
    چندسال پیش از دست دادم سنم کم بود خاطره زیادی یادم نیست ولی خیلی همو دوست داشتیم یه جمله ای ازش یادمه ک وقتی بهش میگفتن کی زن میگیری مرد بشی میگفت مردی بود امام علی اونم نامردا به نامردی کشتنش دیگه کسی مرد نیست😔براش فاتحه بفرستین
    انقد امام علی رو دوست داشت عید غدیر از دنیا رفت و خاک شد

  59. محمد ۲۳
    محمد ۲۳ گفته:

    سلام داداش رضا…من تازه با سایت تون آشنا شدم خیلی عالیه دمت گرم…
    امروز این پست رو خوندم یه کم دلم گرفت…
    پدر و مادر نعمت های خدا هستن که به ما داده و ما هر روز باید شکرگذار نعمت هاش باشیم
    به شخصه صبح که بیدار میشم ۱۰ دقیقه ای فقط شکر گذاری میکنم اولش هم وجود پدر و مادرمه و دعا میکنم واسه سلامتی و طول عمر شون
    همیشه از بچگی دعا کردم که قبل از پدر و مادرم بمیرم
    به نظرم اگه ما شکر گذار وجود شون باشیم خدا بیشتر این نعمت ها رو واسمون نگه داره
    امام باقر(ع):
    « افزایش نعمت از جانب خدا قطع نمی شود مگر آنگاه که شکرگزاری از طرف بنده قطع شود. »
    بحار، ج۷۱، ص ۵۶

    واسه سلامتی و طول عمر همه پدر مادر ها و شادی روح پدر مادر هایی که تو دنیا نیستن ۳ تا صلوات بفرستید🌹

  60. دو خاهر
    دو خاهر گفته:

    سلام. من پدربزرگم وقتی ۸ سالم بود فوت شد الان خیلی دلتنگشم….
    داداش من جزو بچه های سایه نیستم انصافا پدر مادر عالیه ای دارم ولی واااقعا روم نمیشه بهشون بگم دوستتون دارم و از اینکه بگم بهشون دوستتون دارم خییلی خوشم میاد ولی روم نمیشه خجالت میکشم..میترسم وقتی از دنیا رفتن ارزوش ب دلم بمونه

    • بنده در جستجوی پاکی
      بنده در جستجوی پاکی گفته:

      سلام به کاربر عزیز دو خواهر
      من ولی برعکس شما پدربزرگم قبل به دنیا اومدنم مردن و هیچوقت نفهمیدم چه طعمی داره ولی خب حسرتی هم ندارم و وقتی چیزیو هیچوقت نداشتی حسرتشو دیگه نخواهی داشت ولی خب خیلی دلبسته پدربزرگ اقام هم نشدم اخه خیلی بچه بودم ولی خب بهشون بگو که دوسشون داری و از بودنشون استفاده کن

    • Ali
      Ali گفته:

      سلام
      همین امشب فرصت خوبیه اینکارو انجام بدی
      برو دستشونو ببوس و بهشون بگو چقدر دوستشون داری و از بابت داشتنشون خوشحالی و خداروشکر میکنی
      بعدش به خودت افتخار میکنی و احساس عزیز شدن پیش خدا پیدا میکنی…
      اولش سخته بهش فکر نکن که چطور میخوای انجامش بدی فقط برو پیششونو دستشونو بگیر و سریع بوس کن
      بعدش سبک میشی و خیلی احساست خوب میشه
      نزار خدایی نکرده دیر بشه…
      امتحانش کن…پشیمون نمیشی..

      • خداروشکر
        خداروشکر گفته:

        سلام،عمر خیلی زود میگذره…اول دست مامانتو بوس کن چون یکم راحت تره،وقتی ظرف می‌شوره هم میتونی پاشو بوس کنی،یا سرش درد میکنه،دستمال سرشو،منم از بابام خجالتی میکشم ولی یه بار پای دوتاشو بوس کردم،احساس سربلندی میکنم 🙂یادآوریشم برام شیرینه.

  61. تابیکران
    تابیکران گفته:

    سلام
    ان شاءالله قدر دان پدر و مادرهامون باشیم،
    پدرم ۲۷ اسفندسال ۹۴ بود که به رحمت الهی رفتند پدرم با اینکه سرطان داشت اصلا هیچ کس باور نمی کرد بیمارستان که برا شیمی درمانی می رفت همراهش می رفتم ،چهار سال پشت سر هم قبل عید راهیان نور جنوب می رفتم ولی اون سال ،پدرم به خودم که نه به مادرم گفته بود اگه نره خوب میشه چون می دونست راهیان نور رفتن و خیلی دوست دارم ، بعد مادرم بهم گفت من هم نرفتم اگه می رفتم لحظه ی که ترک مون می کرد کنارش نبودم ،موندم ، وقتی پدرم رفت یادمه باور نمی کردم برام خیلی سخت بودخیلی ، گفتم راهیان نور وقتی سال های قبلش ازش برگشتم درس هایی زیادی یاد گرفته بودم اونجا ،دست پدرمو بوسیدم و.. خاطره ی که همیشه همراهم هست
    سه سال طول کشید خودمو پیدا کنم

      • تا بیکران
        تا بیکران گفته:

        یه تلنگری هست که در لحظات سخت چجوری برخورد کنیم و همیشه به یاد پدرم هستم درسته نیست اما خداروشاکرم بخاطر اینکه تا وقتی بود زحمت زیادی برامون کشید دو ماه آخر فقط سرکار نرفت برا نون حلال سر سفرمون کارگری میکرد
        غم و شادی هر دو زندگی رو می سازند و الان نسبت به اون سالها درکم بیشتر شده و می دونم که هر عزیزی ،حتی خودم امانت خدا هستیم زود یا دیر به دیار الهی می پیوندیم

  62. دختری از تبار ماه
    دختری از تبار ماه گفته:

    سلام، من ۶ سالم بود که پدرم رو از دست دادم.اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم.من خیلی وابسته به پدرم بودم معلومه که همه دخترا بابایی ان.صبح بود و پدرم طبق هر روز بیدار نشده بود من تکونش میدادم. اعضای خونه نگران بودن و گریه میکردن ولی من که ۶ سالم بود نمی‌دونستم مرگ چیه فکر میکردم خوابیده دیگه فقط تکونش میدادم صداش میکردم که بیدار بشه.آمبولانس اومد و همه ی ما رو فرستادن حیاط،دکتر اومد و گفت فوت شده،مادرم با صورت روی زمین افتاد.اول خرداد بود بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.خواهرم ۱۱ سالش بود اون روز مدرسه بود خواهرم توی المپیاد ریاضی اول شده بود و دعوت نامه کانادا داده بودن بهش اون روز اومد خونه که این خبر رو بده دید پدرم فوت شده.به دلیل فوت پدرم و مشکلات خواهرم نرفت.مادرم هم برای ما پدری کرد هم مادری.واقعا خیلی سخته وقتی آدم توی بچگی پدرش رو از دست میده داغ یتیمی واقعا سخته.اینکه توی روضه های حضرت رقیه سلام الله علیها همیشه با این جمله ی یتیمی داغ بی درمون یتیمی شروع میکنن بی دلیل نیست واقعا حقیقته. الان که ۲۲ سالمه خدا رو شکر میکنم و میگم خدایا راضی ام به رضای تو. حتما حکمتی داشته که ما بی خبریم.

      • دختری از تبار ماه
        دختری از تبار ماه گفته:

        بله متاسفانه.اینکه آدم ببینه مادرش ذره ذره داره آب میشه و درحالی که مادر جوونه ولی پیر شده واقعا سخته. روایتی هست که وقتی روز عاشورا امام حسین علیه السلام از روی اسب افتادن فرمودن:«الهی رضأ به رضائک،تسلیمأ لاوامرک،لا معبود الا سواک،یا غیاث المتغیثین» هر وقت ناراحتی فشار میاره این دعای امام حسین رو میخونم،آرامش بخشه

  63. زهرا
    زهرا گفته:

    سلام. من پدربزرگم وقتی ۸ سالم بود فوت شد الان خیلی دلتنگشم….
    داداش من جزو بچه های سایه نیستم انصافا پدر مادر عالیه ای دارم ولی واااقعا روم نمیشه بهشون بگم دوستتون دارم و از اینکه بگم بهشون دوستتون دارم خییلی خوشم میاد ولی روم نمیشه خجالت میکشم..میترسم وقتی از دنیا رفتن ارزوش ب دلم بمونه

  64. رضا
    رضا گفته:

    سلام .بله دوم اردیبهشت امسال داماد ما از بین ما رفت .
    خیلی مرد شوخی بود .همیشه لبش خندون بود همیشه .
    براش یه فاتحه بفرستید
    اسمش یدالله بود
    کربلا رفته بود
    دخترش که ۱۲ سالش خیلی بی تابی میکنه .
    خودم که دارم تایپ میکنم گریم گرفت

  65. F.s
    F.s گفته:

    سلام
    خیلی خنده داره وقتی کسی میمیره بعضی هایه جوری زارمیزنن که گویی خودشون تاابدزندن وقرارنیست بمیرن.
    من وابستع نیستم گاهی وقتا اینقدرازدست پدرومادرم به تنگ میام که دلم میخوادبمیرن تامن به ارامش برسم یاحجرت کنم …

    • Ali
      Ali گفته:

      سلام
      بهتره که قضاوت نکنیم…
      با ناشکری هم به خدا توهین نکنیم…
      بعضی وقتا ما ادما حس عقل کل بودن بهمون دست میده میخوایم برا خدا تعیین تکلیف کنیم!!

  66. neshoneh110
    neshoneh110 گفته:

    .سلام
    عاشورای حسینی تسلیت
    خب…از آخر شروع میکنم وقت مصیبت و عزاداری ها ک میگفتن طرف کمرش شکسته میگفتم ینی چی…خداروشکر عزیزی از دست ندادم ولی کمرم شکسته خیلی افتضاحه ی روزی می فهمین چجوریه…و اما بقیه مطلب بله من خیلی ب این مورد فکرکردم حتی شده بارها گریه کردم ی روز شوهر ابجیم تا رسیدن رفت سرخاک پدرمادرش خیلی گریه کردم گفتم ینی هرنفس بایدشکرخداروکنم پدرمادرم هستن ببین ی روزی فقط قبرشون دا ی …البته خب شایدم خودم زودتر بمیرم ولی خداروشکرفکرمیکنم سعی کردم وابستگیم کم بشه و بیشتز حرفای استادشجاعی و استادپناهیان خیلی مؤثربوده و ازهمه موقعیتام پدرمادرهمسایه دوست اشنا و..سعی کنم بهره برم خب خانواده بیشتر و دوستام چون بیشتر باهاشون در ارتباطم ….گمونم ی جاهایی خوب تونستم محکم باشم ولی خب …بازم گاهی میگن ن پدرم ک سوخته بود ،داداشم میگه نمیدونستم چطور بهت بگم ولی خیلی خوب برخوردکردی خودم واقعا از نظرروحی و…خیلی بهم سخت گذشت ولی ت باورم نمیشد..گاهی میگم خوب بود ولی رضایت بخش،نیست چون این مریضی پدرم شش ماعی درگیری بودیم اگرقرارباشه با ی بیماری بزرگ تر و درداورتر رشد کنم آیا پذیرش دارم یا ….سعی میکنم باخداحرف بزنم و تو نوشتنام شکرگذاری هام این نکاتو هم اضافه کنم.

    ولی بازم نمیتونم بگم عزیزانی ک داغ دیدن درک میکنم ن هرگز نمیتونم عمق دردشون بفهمن الهی رفتگان غرق رحمت بشن خدا بهتون ظرفیت و قدرت روحی بده.آمین

  67. طیبه
    طیبه گفته:

    سلام در سن ۲۲ سالگی بابام در ماه محرم بابام مرقد حضرت زینب رو در تلویزیون نگاه میکرد و گریه میکرد بلند شد بره وضو بگیره نماز شب بخونه یه دفعه نشست دست و پاش یخ زد و با گفتن لااله الا الله صداش هم قطع شد نور تموم خونه رو گرفت قشنگ احساس میکردم حضرت زینب حضور داره رفتم قرآن رو آوردم آیه ۲۳سوره احزاب اومد نمیدونم چرا با اینکه شخصی رو در حال مرگ ندیده بودم ولی احساس کردم بابام میمیره.تموم زندگیم بابام بود فقط از حضرت رقیه خجالت میکشیدم زیاد عز،و جز کنم .شاید باور نکنید اصلا افسردگی نگرفتم اصلا ناشکری نکردم و هر روز برا بابام دو رکعت نماز میخونم و قرآن میخونم .

    • neshoneh110
      neshoneh110 گفته:

      سلام
      بهتون تسلیت میگم خیلی باشکوه بوده پراز معنویت و آرامشی خاص الهی ک امشب وهرشب سرسفره حضرت زینب پدرتون باشه ناراحت نشی ها ولی این مرگ بسیار زیبایی بوده از روح بزرگ و پاک پدرتون خبرمیده.خوش ب سعادتشون با کلمه لااله الاالله خیلی زیباست و بقیه موردها فوق العادس ..تا همیشه این تو خاطرم میمونه ..اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم

    • مینا
      مینا گفته:

      چه مرگ باشکوهی خوش به سعادتشون ان شالله اون دنیا شون شاد و در ارامش باشند کاشکی منم همینطور بمیرم حسودیم شد.

      • خداروشکر
        خداروشکر گفته:

        سلام.الحمدلله از آرامش و بزرگی روحت، تو اون لحظه خاص … خییییلی سخته مرگ پدر و مادر،إن شاء الله حضرت زینب شفیع شون باشه.

  68. بتول
    بتول گفته:

    سلااام.عزاداریاتون قبول باشه ان شاءالله
    من خواهر بزرگترمو از دست دادم تو سن ۳۱ سالگی مریض شد و فوت کرد ،دوتا پسر داره ک الان بزرگ شدن،خواهرم خییییلی خوب و مهربون بود،خیییلیا
    همه فامیل و دوست و آشنا دوستش داشتن،از بس مهربون و خوش اخلاق و دوست داشتنی بود و برا همه خیر میخواست،مسافرت باهاش عالی بود از بس خوش مسافرت بود،ب بزرگترا خیلی احترام میذاشت،خدا همه ی اموات رو بیامرزه
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  69. Faeze
    Faeze گفته:

    سلام من چهار سال پیش پدرم و از دست دادم..سیزده سالم بود..یادمه اون روز تو مدرسه یکی از دوستام داشت گریه میکرد که هیچکس دوستم نداره هیچ رفیقی برام ارزش قائل نیست..منم بهش گفتم هیچکس مثل پدر و مادر واسه ی آدم ارزش قائل نمیشه تو پدر و مادر داری و خوشبختی اونا دوستت دارن از ته دل..اون روز تو مدرسه واسه روز فاطمیه عزاداری هم گرفته بودن یه خانومه اومد برامون مداحی کرد خیلی گریه کردم انگار بهم الهام شده بود بابام فوت شده.. زنگ آخر که خورد با خوشحالی تو راه خونه بودم میخاستم رو غرورم پا بزارم به بابام بگم که چقد دوستت دارم چون من همیشه به مامانم میگفتم ولی با بابام رو دروایسی داشتم خجالت میکشیدم..وقتی تو راه بودم داییم و دیدم تو ماشین سوار ماشین که شدم دیدم بسته ی خرما و نون سوخاری تو ماشینه پرسیدم واسع چیه جوابی نداد وقتی رفتم خونه و متوجه شدم بابام سکته کرده چشام سیاهی رفت و همش جیغ میکشیدم بعدش که آروم شدم بهشون گفتم بابام خوبه دیگه نمرده که؟ولی اونا گفتن تموم کرده بازم جیغ کشیدم..درد عزیزان خیلی سخته مخصوصا اوناییه که اصلا بهشون نگفتی دوستت داریم..چون همیشه این حسرت باهات میمونه..پس دوستان سعی کنید قبل از اینکه عزیزانتونو از دست بدین بهشون بگین چقد دوستشون دارین اینجوری بعد مرگشون راحت تر کنار میاین..من نمیدونم پدرم الان داره اذیت میشه یا نه جای خوبیه یا نه ولی به مهربونی خدا شکی ندارم قطعا ازش خوب مراقبت میکنه..بنظر من به جای اینکه برای طولانی شدن عمرشون دعا کنید برای زودتر رفتنشون دعا کنید چون اون دنیا خیلی با صفاتر از این دنیاست و با این دعاتون بهشون لطف کردین..دعا کنید که زودتر و با خوشحالی به اون دنیا برن و روحشون در آرامش باشه..

  70. M
    M گفته:

    بله پدربزرگم
    همیشه مینشستیم برامون داستانای مذهبی تعریف میکرد.
    کلی شعر ازش به یادگار داریم که میخوند برای ائمه..
    همیشه که از بیرون میومد برامون یه چیزی میاورد
    حتی اخرا که دستش خالی شده بود یه شکلات میداد بهمون ولی میداد…
    وقتی نشسته بودیم دور هم گوشی دستامون بود یا ساکت بودیم بلند شروع میکرد به حرف زدن و سوال پرسیدن …سوالای مذهبی که خودش جوابشو میدونست ولی جواب و از ما میخواست ما هم گوشی و … همه یادمون میرفت توی سر و کله ی هم میزدیم تا جواب و پیدا کنیم…
    خیلی داستان و اطلاعات قرانی و مذهبی یادگرفتیم ازش.
    یه امامزاده داشتیم توی یه روستا پدربزرگم اونجا شفا گرفت و نذر کرد تا زنده هست هرسال ایام فاطمیه اونجا روضه بخونه و ۴۰ سال خوند و قشنگ ترین خاطراتی که داریم توی زندگی از سال های روضه خونی توی اون روستاس…

    دلم براش تنگ شده…

  71. سوگند
    سوگند گفته:

    سلام
    آره پدرم… تو روز ششم محرم سال ۹۴
    هنوزم که هنوزه داغش برام سخته و هر چه بیشتر زمان میگذره بیشتر دلتنگش میشم …
    بابام خیلی خیلی بهم محبت میکرد خیلی زیاد … یعنی بعضی وقتا با بوسه بابام رو پیشونیم از خواب بیدار میشدم … بیشتر از اینکه پدر و دختر باشیم باهم رفیق بودیم … پدرم هیچ وقت بین ما بچه هاش فرق نذاشت و تبعیض قایل نشد اینو همه ما که بچه هاشیم همیشه میگیم…
    پدرم منو تا بود از محبت خودش سیراب کرد و هیچ کمبود محبتی از طرف پدرم ندیدم .
    خدا پدرمو با امام حسین و یارانش تو روز قیامت محشور کنه🙏🙏🙏
    پدرم روحت شاد😔

    • طیبه
      طیبه گفته:

      سلام روحشونو قرین رحمت اللهی باشه بابای منم همینطور بود ما بچه هارو از محبت سیراب کرده روزی ده بار بیشتر پیشانیمو میبوسید .

  72. .........
    ......... گفته:

    سلام داداش من خیلی بچه بدی واسه مامانو بابام بودم و با اینکه از الان دارم سعی میکنم بهتر شم ولی سرعتم خیلی کنده و اونا دارن خیلی سریع پیرو ناتوان میشن، میترسم قبل اینکه ازم راضی بشن بمیرن که منم تا ابد اون دنیا بدجوری گیرم، تازه زخمایی که من زدم همیشه جاش میمونه 😳
    داداش خوش بحالت که ازت راضی اند

  73. سی علی
    سی علی گفته:

    سلام ..من کلاس چهارم بودم که مادرمو از دست دادم ۴ سال مریض بود الانم ۲۰ سالمه هر هفته میرم سر قبرش البته تازگیا این کارو میکنم..بچه که بودم خیلی داغون شدم تا اواسط راهنمایی داغون بودم اما هرچی اومدم بالاتر اوضاع بهتر میشد برام

  74. راحله
    راحله گفته:

    بابابزرگم… بهترین مردترین فردی ک نو زندگیم بوده… از بابای خودم محبت ندیدم ولی بابابزرگم.. اشکم در اومد…تا دو هفته بعد چهلمشون خودمو حبس کرده بودم… سخت بود باورش برام… تا اینکه شد اول محرم… یهو با اسم امام حسین ب خودم اومدم… شد اولین توبم… بعد اون خواب دیدم بابابزرگم اومده پیشم بغلم کرده و میگه خیلی ازت راضیم…
    خب اینک ی دختر “بد” توبه کنه خیلی خوبه دیگه… 🙂 همین خواب و توبه باعث شد دلم اروم بشه… راحت کنار اومدم…

  75. Ali
    Ali گفته:

    سلام
    این قانون دنیاس…
    باید بفهمیم چیزی جز خدا برامون نمیمونه…
    به هیچی و هیچ کس نباید دل بست و وابسته بود چون خدا میگه ببین پسرخوب قرارمون این نبود…
    من که اماده ام پدر و مادرمو از دست بدم فقط سعی میکنم تا زنده ان کاری نکنم که بعد از مرگشون بگم کاش اون کارو نکرده بودم کاش فلان کارو برا مادرم انجام داده بودم کاش..

  76. حدیث
    حدیث گفته:

    سلام داداش رضا من وقتی کوچیک‌بودم مادرمو بخواطر سرطان از دست دادم….برادر بزرگم خیلی آسیب دید ولی من چون بچه تر بودم تقریبا هیچ درکی نداشتم …بابام هرچیزیو که باعث میشد به یاد مامانم بیافتیم و دور کرد ازمون …از این بابت ازش ممنونم ….ولی اینو که امروز خوندم یادم‌ افتاد که من اصلا به یاد مادرم نیستم تقریبا فراموشش کردم ….ازت ممنونم داداش رضا که …..